تبليغاتX
دختر شرقی
مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

  

تو کتاب در آغوش نور 3  یه چیزهایی خوندم که دلم نیومد اینجا ننویسم:

ما آدما خودمون انتخاب میکنیم که تو این دنیا چه اتفاقی برامون بیفته... توی بهشت همه زندگی مونو تو یه کتابی به نام کتاب زندگی می بینیم... اگه یه نفر 4 تا از انگشتای دستش قطع بشه میگن بر حسب تصادف این اتفاق افتاده در صورتی که این اتفاقات از قبل براش برنامه ریزی شده بوده تا علم و دانایی اون فرد بیشتر بشه... ما از بهشت اومدیم و بعد هم به بهشت بر میگردیم ... هر کس تو این دنیا ضعیف تر و ناتوان تر باشه توی بهشت قویتر و تواناتره...  ما اگه به یه آدم که از نظر مادی یا معنوی به کمک ما احتیاج داره

کمک میکنیم در واقع داریم به خودمون کمک میکنیم که به درجات بالای روحانی برسیم... اگه ما یه فقیرو میبینم دلمون به حالش میسوزه در صورتی که اون باید دلش به حال ما بسوزه چون اون یه روح قدرتمنده که توی این دنیا سختی های بیشتری رو انتخاب کرده تا به دیگران درس کمک کردن رو بیاموزه...  ما به این دنیا میاییم تا ذره ای از نقشه الهی رو اجرا کنیم تا به این وسیله داناتر بشیم ...

 امیدوارم که این کتاب همینطور که منو تحت تاثیر قرار داده برای شما هم جالب باشه... اگه خوشتون اومد برید کتابو بخرید که کتاب فوق العاده ای هست....

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 19:56 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

چشمام رو میبندم و یاد وقتی می افتم که کلاس اول بودم اون موقع ها که همیشه حق با کلاس پنجمی ها بود اون موقع ها که هر چی مبصرت می گفت باید می گفتی چشم  اون موقع ها که باید تو مدرسه به بزرگترت به جای تو می گفتی شما. حتی اگه تو  کلاس اول بودی و اون پنجم حتی اگه فقط چند سال با هم اختلاف سنی داشتین. وقتی رسیدم کلاس پنجم شدم مامور بیرون کردن بچه ها از کلاس(یعنی وقتی زنگ تفریح می خورد باید تمام بچه ها رو با کمک چند تا از دوست هام به حیاط می فرستادیم.)

یه روز رفتم تو یه کلاس:

 _بچه ها بیرون...

_نمی خوایم.

_یعنی چی نمی خوایم ؟بیرون.  راستی کلاس چندمین؟

_مگه کوری رو درمون زده.

_راست می گه مگه سواد نداری؟

و من متعجب از این که چرا احترام به بزرگتر از بین رفته....  راستی من تبم قطع شد و بهترم ممنون که حالمو از مامان یاسمن می پرسیدید.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 14:4 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

ساحل جون

الهی قربونت برم.یه چیز یادت باشه بعضی ادما اونقدر ارزش ندارن که آدم خودشو ناراحت کنه...

در مورد حرفی که زدی دم همیشه از نزدیکترین و صمیمی ترین کسی که داره ضربه میخوره)خیلی حرفت رو قبول ندارم اخه همه ادما که یه جور نیستن، همه که دورو و دورنگ نیستند همه که به ادم نارو نمی زنن. تو این دنیا،پیش این همه ادم رنگ و وارنگ می شه کسی رو پیدا کرد که ظاهرش با باطنش یکی باشه...

ولی با حرفی که دیشب زدی موافقم (ادم نباید به کسی زیادی وابسته بشه...) عین اتفاقی که پارسال برای من افتاد. سه تا دوست بودیم سه دوست جدا نشدنی ولی سال بعد کلاس هامون از هم جدا شد اون دوتا توی یک کلاس و من توی یک کلاس دیگه. اوایل دل تنگ بودیم ولی بعد برای اون دوتا عادی شد هر کدوم دوست های جدید پیدا کردند و من رو از یاد بردند انگار نه انگار که قبلا هر سه با هم بودیم ...   

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 18:5 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت.دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد، هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دختر را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد.با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را  به زندگی عادی بر گردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید... دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلو تر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش کرد و از او پرسید: دلبندم چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: بابا جان هر وقت شمع من روش میشود اشکهای تو آن را خاموش میکند و هر وقت تو د دلتنگ میشوی من هم غمگین میشوم. پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از خواب پرید. اشکهایش را پاک کرد انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت... برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق ... نویسندهای ناشناس.

پی نوشت: صبح زود بود خیلی خوابم میومد شماره یه مسجدی رو میخواستم و دفتر تلفن رو پیدا نکردم این بود که تصمیم گرفتم به 118 زنگ بزنم...

یک خانوم بد اخلاق از اون طرف گوشی رو برداشت... الو؟ من خواب آلوده: سلام ببخشید شماره 118 را میخواستم!!!!! خانوم که بد اخلاق تر شده بود: یعنی چی اینجا 118 است... من : ببخشید شماره مسجد میثم رو میخواستم! اون خانوم: اسم کوچیکش!!!! من مسجد میثم!!  اون خانوم عصبانی تر: میگم اسم کوچیکیش!!! گفتم آهان اسم کوچه! باستان و خانوم که داشت از خشم منفجر میشد تقریبا با فریاد: میگم اسم کوچیکش! تو بزرگتر نداری بیاد حرف بزنه و من تلفنو قطع کردم! راستی یه سر هم به مامان یاسمن بزنید خیلی ناراحته....

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 19:20 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

1_به مامانت ثابت کن که خیلی از ظرف هایی که فکر میکنه نشکن هستند بشکن هستند!

2_اگه مامان رو مجبور کنی وقتی یه عالمه بار داره تو رو هم بغل کنه بعد از مدتی مامانت میتونه بره توی سیرک استخدام بشه!!!

3_ مامان عاشق نقاشی های توست.دیوارهای اتاقشو...

4_ آرد +آب=ماکارونی!

5_ وقتی مامان می پر سه چه کار داری میکنی،همیشه بگو هیچی مامان جونم!!
6_ اگه گفتی کاغذ توالت چند متره؟!

7_ ته بستنی قیفی جایزه است.اول ته شو بخور!

8_ از حالا بیس بال تمرین کن . سعی کن توپت رو به هدف متحرک بزنی. کی از مامان بهتر!!!

9_وقتی برف میاد خیلی خوش میگذره مخصوصا اگه یه تیکه برف بندازی تو یقه ی مامان!!

10_اگه گفتی کاغذ توالت چند متره؟!

11_یاد بگیر که در توالت را از تو قفل کنی و جیغ بزنی!

12_ یاد بگیر در یخچال را خودت باز کنی.  می دونی انداختن تخم مرغ روی زمین چه کیفی داره؟!

13_ جغجغه تو بنداز زمین  و ببین مامان چند بار خم می شه  تا اونو برداره. اگر کم تر از بیست بار خم شد، جیغ بکش!

14_ وقتی از توی ویترین مغازه ی خواربار فروشی، یه قوطی از توی ردیف آخر بکشی بیرون ، بقیه قوطی ها صدا ی قشنگی از خودشون در می آرن !!! 

15_ یاد بگیر که تلفن رو از پریز بکشی ،اون وقت دیگه کلاغه خبر نمی آره!

16_ اون لیوان پلاستیکی ات که سرش چند تا سوراخ داره می دونی چیه؟ آب پاشه!

17_ زمستونا وقتی مامان لباس زمستونی ات رو تنت کرد که برین بیرون، یه هو بگو باید بری دستشویی !

18_همه میگن حموم شیر برا ی پوست خوبه!

19_مامان سعی می کنه بهت یاد بده فین بکنی، یاد بگیر، اما همچین که مامان خواست با دستمال بینی تو پاک بکنه، فینت رو بکش بالا!

20_یادت باشه که آدم قبل از این که قاشق و چنگال داشته باشه، انگشت  داشته!

21_ تا دیدی مامان دوربین فیلم برداری رو آورده تا از کار قشنگی که میکنی فیلم بگیره  دیگه اون کارو نکن. بعد که مامان دور بین رو گذاشت سر جاش دوباره همون کار قشنگ رو بکن!

22_ وقتی مامان بهت غذا میده، تف کن.وقتی بابا بهت غذا میده، بخور و لبخند بزن!

23_ تو سینما یه هو جیغ بکش!

24_ وقتی مامان تو رو می بره مهد کودک حسابی گریه زاری کن بد نیست مامان یک کمی وجدان درد بگیره!

25_ مامانت چاق شده، نه؟ موقع غذا خوردن هی قاشقت رو بنداز زمین  تا مامان خم بشه و برش داره اگه زود  زود لاغر نشد...

26_ علم ثابت کرده که وقتی غذا رو بمالی به صورتت خوشمزه تر می شه!

27_ چرا؟ سوال قشنگیه. هر وقت مامان چیزی بهت گفت بگو چرا؟ وقتی جواب داد ، دوباره بپرس. این بازی می تونه ساعت ها ادامه پیدا کنه !

28_ یه عالمه برف بردار بیار تو خونه!!!

29_بابا عاشق بازی بگرد و پیدا کنه. کنترل تلویزیون رو قایم کن تا اون قدر  بگرده تا پیداش کنه!

30_ اگه ماشین اسباب بازی تو بذاری زیر پای مامان ،مامان واست آکروبات بازی می کنه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 15:2 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

کودکی که آماده ی تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟

_ از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگه داری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

_اینجا در بهشت،من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی  من کافی هستند.

_فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز لبخند خواهد زد.تو عشق را احساس خواهی کردو شاد خواهی بود.

_من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟

_فرشته ی تو ، زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش  تو زمزمه خواهد کردو با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

_وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟

_فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و  به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی.

_شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

_فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

_اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ، ناراحت خواهم بود.

_فرشته ات همیشه در باره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود .

در آن هنگام بهشت آرام بود،اما صدا ها یی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا!اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیت ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 21:37 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

چند سال پیش که خاله مریمم دانشجو بود یه روز عصر رفتیم خونه دانشجوییش. من خیلی گرسنه بودم و از اونجایی که عاشق نیمرو هستم به مامان گفتم نیمرو میخوام. خاله تخم مرغ نداشت و به من گفت برو از این سوپر بغل خونه تخم مرغ بخر و بیا... چند دقیقه بعد من با چهره ای گرفته و بدون تخم مرغ به خونه اومدم. و به مامان گفتم من دیگه پامو تو این مغازه نمیزارم. مامان نگران پرسید: چرا؟ گفتم: خجالت میکشم.. مامان با تعجب پرسید چی شده. و من با خجالت گفتم آخه وقتی رفتم تو مغازه انقدر گرسنه بودم و تو فکر نیمرو که به فروشنده گفتم آقا تخم مرغ نیمرو دارید؟ اونم خندید و گفت تخم مرغ نیمرو نداریم ولی تخم مرغ داریم منم خجالت زده دویدم اومدم بیرون... مامان اینا هم کلی خندیدن و من تا مدتها از خجالت به اون مغازه نمیرفتم.

پی نوشت: ممنون از همه کسانی که تو پست قبلی منو راهنمایی کردید. البته من منظورم این بود که اون پزی هست نه عقده ای و اشتباه نوشته بودم. اون روز هم من و مامان در مورد پزی بودنش کلی با هم حرف زدیم چون به نظر من پز دادن اصلا کار خوبی نیست.چون این همکلاسیم اولین بارش نبود و همیشه در حال پز دادنه...و البته من هدفم از نوشتن اون پست این بود که یه مطلب خنده دارنوشته باشم نه این که دوستمو قضاوت کنم در واقع اسم اون پست باید میشد آدم پزی...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 15:57 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

اول تعطیلات تابستون  یکی از بچه های کلاس که اصلا باهاش صمیمی نبودم تلفن کرد خونه مون.

_سلام نگار.

_سلام خوبی یاسمین؟

_ مرسی. نگار مسافرت رفتی؟

من با بی حوصلگی _آره همون روز که تعطیل شدیم رفتم.

_کجا؟             

_شمال

_ما هم داریم میریم مسافرت...

_خوش بگذره

_همین الان داریم میریم ها!!!

_خوب خوش بگذره دیگه!!!

_زنگ زدم مهشید(دوست صمیمیش) نبود میخواستم بگم ما قراره بریم کاشان

عمه ام اونجا غریق نجاته!

و قبل از این که اجازه بده من حرفی بزنم گفت :خداحافظ!!!

منم هاج و واج مونده بودم که خوب به من چه!!! بعد از قطع کردن تلفن جریان را برای مامان یاسمن تعریف کردم و کلی خندیدیم که چقدر ممکنه یه نفر عقده ای باشه فقط زنگ زده بود دم رفتن به یکی بگه که داره میره مسافرت!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 13:9 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

مصريان اولين کسانی بودند که بر سر موميايی هايشان کلاه گيس می گذاشتند.

در يونان قديم مردان و زنان هر دو از  کلاه گیس استفاده  می کردند. نکته جالب اینجاست که در سالهای خیلی دور کلاه گیس از ایران به تمام مناطق آسیای صغیر رفته است. (یونانی ها از کلاه گیس برای کار تئاتر استفاده میکردند. حتی برای  بازیگرهای کمدی که برای اجرا صورتک میزدند کلاه متداول شد.) و زنان تجمل پرست رومی بهترین مشتری های آن بودند. کلاه گیس مورد علاقه این خانومها نوعی کلاه گیس طلایی بود که در رم مشتری های فراوانی داشت. زن های رومی کلاه گیس های رنگارنگی داشتند که آنها را با رنگ لباسهای شان هماهنگ میکردند. همسر مارکوس اورلیوس  چند صد کلاه گیس داشت. در قرن شانزدهم از کلاه گیس به جای موی طبیعی استفاده میکردند. و کم کم به صورت جزئی از لباسهای رسمی در آمد. این مد بیشتر از همه در فرانسه رایج بود. و اما در سال 1624 لویی سیزدهم که طاس بود از کلاه گیس استفاده کرد و بعد از افراد مشابه بسیاری از این روش پیروی کردند. استفاده از کلاه گیس از فرانسه به سراسر اروپا سرایت کرد. در انگلستان چارلز دوم از کلاه گیس کوتاهی استفاده میکرد و در زمان ملکه آن کلاه گیسهای خیلی بلندی متداول شد که شانه ها را تا کمر می پوشاند. بعد از آن کلاه گیس نشانه برخی از حرفه های خاص شد یعنی مثلا دکترها یا سربازها  نوعی کلاه گیس مخصوص به سر میگذاشتند. در انگلستان هنوز هم رئیس مجلس عوام و منشی های پارلمان و رئیس مجلس سنا و قضات و وکلای دادگستری از کلاه گیس استفاده میکنند.  این پست رو به خاطر مانیا جون نوشتم که بدونه حتما نباید به خاطر بی مویی کلاه گیس گذاشت.

 پی نوشت: من دختر یاسمن هستم و ۱۱ سالمه...و تازه از امروز شروع کردم به نوشتن وبلاگ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 14:10 توسط نگار |