تبليغاتX
دختر شرقی
مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

یه شب خیلی می ترسیدم نشستم و با بابام حرف زدم بهش گفتم که هر چی چیز ترسناکه میاد تو ذهنم و یه لحظه تنهام نمی زاره. گفتم فقط وقتی پیش شمام احساس امنیت می کنم با اینکه چراغ اتاقم تا وقتی که خوابم ببره روشنه  (مامانم وقتی بیدار می شد که به اشکان شیر بده  میومد و چراغ اتاقم رو خاموش می کرد) بازم می ترسم  چون اتاقم روشنه و بیرون تاریکه.  و مامان و بابا هم که قبل از من میخوابن! چون معمولا من تا 1 نیمه شب بیدارم و کتاب میخونم!!!  همش فکر میکنم یه چیز وحشتناک از تو تاریکی میخواد بیاد تو اتاقم.

بابام گفت که یه عروسک رو که خیلی دوست دارم بغل کنم و فکر کنم که تو بغل بابام هستم منم یه خرس پشمالو رو آوردم و گفتم به خاطر نرم بودنش  خیلی دوستش دارم بابام هم خرسه رو  بغل کرد و بهم گفت:  من به این خرسه انرژی دادم که شبا مواظبت باشه و تو نترسی اصلا وقتی من خوابم انرژیم به این خرسه منتقل شه...

 

راستی جواب مسابقه! اسم اون غذا قاشق پلو هست! یه غذای جدید که یه شب بابا پخت! پلو رو بابا پخته بود  و قاشق روغن رو گذاشته بود توش تا همه روغنها بره توش و بعد که رفته بود سراغش دیده بود نیست فکر کرده بود قاشق رو مامان برداشته! در حالی که مامان اصلا سراغ برنج نرفته بود!!! و وقتی مامان پلو رو از تو پلو پز برگردوند دیدیم که قاشق توشه! بابا هم گفت این یه غذای جدیده! گفتم شما ها هم یاد بگیرید...   عکس خرسو براتون گذاشتم اون بغل ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 17:5 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

 مسابقه... اگه گفتین داستان این عکس این چیه؟

<img src='http://img.villagephotos.com/p/2005-7/1055531/pooloo.jpg' width=200 height=150  >

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 15:52 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

امروز 4و نیم صبح از شمال راه افتادیم و نزدیک 9 صبح رسیدیم خونه... بابا اول گفت: نگار بیا کمک کن وسایلو ببریم ولی من با غرغر گفتم: خوابم میاد اونم در حالی که داشت وسایلمون رو میبرد با نا امیدی گفت: پس میشه بری یه شیر بخری؟

من: باشه...  توی مغازه احساس کردم داره سرم گیج میره گفتم حتما از گرسنگیه... و یه شیر کاکائو هم واسه خودم خریدم... بیرون مغازه دیدم چشمام داره سیاهی میره همون جا تو پیاده رو نشستم به هوای این که بابا موقع بردن بقیه وسایل منو ببینه و بیاد کمکم ولی از بد شانسی تو این فاصله بابا همه ساکها رو برده بود بالا!!! با نا امیدی و هزار زحمت برگشتم تو مغازه و به فروشنده گفتم: ببخشید میشه من یه تلفن بزنم خونه مون به بابام بگم حالم بده.....  و جمله ام تموم نشده بود که ولو شدم کف زمین... و با این که مغازه دار نازنین دستشو دراز کرده بود که منو بگیره ولی نتونست و نقش بر زمین شدم... مدتی بعد چشممو که باز کردم دیدیم بابا داره از دور با یه آقایی حرف میزنه اومدم بلند شم صداش کنم که دیدم داره با آقای مغازه دار میاد... بنده خدا فروشنده رفته بود در خونه مون دنبال بابا... و خلاصه من یه سواری درست و حسابی تا طبقه دوم خوردم!!! چون بابا منو تا دم خونه بغل کرد!!! بعدم مامان برام یه آب قند درست کرد که البته نصف بیشتر شو از هولش ریخت تو یقه ام و روی شلوارم!!!

نتیجه اخلاقی: بهترین موقع غش کردن موقعیه که از مسافرت رسیدید و یه عالمه بار دارید!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 13:49 توسط نگار |