خیلی وقته که پامو از تو گچ در اوردم ولی وقت نمیکردم بیام و آپ کنم . آخه یهو از توی دبستان اومدم توی راهنمایی هر معلمی یه سازی می زنه و هیچ کدومم یه خورده کوتاه نمیان مثلا همه باهم یه عالمه مشق می دن یا مثلا توی یک روز 3تا امتحان میگیرن بگذریم میخوام چند تا از اتفاق های مدرسه رو بنویسم... راستی از همه تون ممنون که اومدید حالمو پرسیدید و دلداریم دادید...![]()
سر زنگ فارسی معلم داره معنی کلمات رو می پرسه...
_ مدهوش؟(باید بگه حیران یا سر گردان یا از خود بی خبر!) ((فقط یکی از اون ها کافیه))
_ باهوش!؟!؟!؟!؟
_دراز دستی؟( باید بگه تجاوز یاتسلط) ((فقط یکی از اون ها کافیه))
_ بخشندگی!؟!؟!؟!؟
_ زرین؟( باید بگه طلایی)
_زیرین!؟!؟!؟!؟
سر زنگ جغرافیا یکی از بچه ها همش با موهاش ور میرفت...
معلم: اه بس کن دیگه اون چند تا شوید که این حرفا رو نداره....![]()
رفتیم به معلم جغرافیا و تاریخ میگیم:
_ خانم ما تو این چند روزه 10تا جیگر و 5 تا شلیل و10 تا شفتالو و... گفتیم لطفا صورت حساب ما رو بدین...![]()
اینم اتفاقی که برای دوستم نگار افتاده:
من اون روز غذایی که برای نهار برده بودم مدرسه رو گذاشتم روی شوفاژ. بعد از یه مدت به دوستم که جلوی شوفاژ نشسته بود گفتم اونو بچرخون !
کسی هم که جلوی شوفاژ نشسته بود قابلمه ی غذا رو چر خوند!!!!!منم برگشتم بهش گفتم چرخوندن قابلمه چه سودی داره؟ منظورم پیچ شوفاز بود...
