تبليغاتX
دختر شرقی
مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

کودک نجوا کرد :خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در چمنزار خواند ولی کودک نشنید...

پس کودک فریاد زد خدایا با من صحبت کن و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد ...

کودک فریاد زد خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید....

کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم، پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد....

منبع: کتاب نشان لیاقت عشق

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 16:42 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

 

ببینید چقدر مردم به این نوشته توجه کردن

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 16:22 توسط نگار |