با خنده و شادی رفتم مدرسه وقتی رسیدم جلوی مدرسه دیدم از مدرسه صدای قران میاد رفتم تو مدرسه و دیدم خیلی ها گریه می کردن از دوستم پرسیدم چه خبره؟
- یکی از بچه های سوم رو کشتن…اعلامیه اش دم دره…
سوسن تو خونه تنها بوده دزد میاد خونشون اینو میبینه با چاقو می افته به جونش 12تاضربه ی چاقو خورده …
اولش فکر کردم دروغ می گه ولی وقتی آگهی فوتش رو دم در دیدم خشکم زد تا ده دقیقه مات و مبهوت در و دیوار رو نگاه می کردم.
رفتم سر کلاس یکی از بچه ها زد زیر گریه و گفت خیلی اذیتش کردم.
همدیگه رو بغل کردیم و زدیم زیر گریه …
بعد از اینکه آروم شدم به بقیه ی بچه ها دلداری می دادم اما کاسه ی صبرم لبریز شد و بدتر از بقیه زدم زیر گریه آروم نمی شدم خیلی وحشتناک بود … توی دفتر نشسته بودم…دوتا لیوان آب قند خوردم اما بازم گریه ام بند نمی اومد وقتی گریه ام بند اومد که دیگه نای گریه کردن هم نداشتم مدرسه تق و لق بود از مدرسه زنگ زدن به بابام که بیاین دخترتون رو ببرین خیلی بیقراری می کنه…
وقتی بابام رسید با اینکه گریه ام بند اومده بود ولی دوباره زدم زیر گریه…
خلاصه اینکه ساعت 4 بعد از ظهر مامانش میره خرید اما وقتی میاد می بینه جسد دخترش اون وسطه…
پلیس احتمال می ده یارو از آشناها بوده چون قفل در هیچ آسیبی ندیده بود...
نمیدونم چی بنویسم... آدم از اینهمه نا امنی لبریز هراس میشه ... اصلا مغزم کار نمیکنه فقط خواهش میکنم برای آرامش روحش دعا کنید...
پینوشت: بابا به خدا من دی جی نگار نیستم...![]()