چند روز پيش پسر خاله م كه 5 سالشه داشت با اشكان كه 3 سالشه بازي مي كرد يهو وسط بازي ش گفت: من مي خوام يه سايت درست كنم
اسمشم(منظورش آدرسه
) بزارم دبليو دبليو دات كاپيتان هوك دات آر آر!!!! اشكانم يه نگاه به جاي خالي كامپيوتر كرد (شوهر خاله م براي كارش چند روز كامپيوتر رو برده بود) و گفت: با كدوم كامپيتوئر (اشكان به كامپيوتر ميگه كامپيتوئر) مي خواي سیوش (save)كني
!!!
تازه اين اشكان فسقلي به مي ني مايز مي گه ني ني مايز
!!!!
امروزم با هم تنها بوديم گفت: نگاري بستني سفيد مي خوام منم يه نگاه كردم به ساعتم و ديدم ساعت 11:30 شده بهش گفتم پلو و گوشت نمي خوري؟
_اول بستني سفيد مي خورم بعدش پلو و گوشت
_اخه اگه اول بستني بخوري بستني ها شيكمت رو پر مي كنن ديگه جا واسه پلو و گوشت نمي مونه ها
_باشه عيبي نداره پلو و گوشت مي خورم ![]()
و من ماتم برده بود چون فكر نمي كردم به اين راحتي راضي بشه و پيش خودم گفتم چه داداش با شعوري دارم
اما يكي دو ساعت بعدش اونقدر اعصابم رو خورد كرد كه به تشخيصم در مورد شعورش شك كردم!![]()
بنج شنبه رفته بوديم خونه ي مامان بزرگم اينا بعد از شام رفتم توي آشپز خونه و ديدم مامانم و ساحل (دختر عموم) دارن ظرف مي شورن و حرف مي زنن و مي خندن. پيش خودم گفتم نگار خيلي نامردي اگه بزاري اين شادي منقرض بشه
. بعد يه ليوان از اونايي كه ساحل شسته بود يواشكي برداشتم و گذاشتم جلوي مامانم و گفتم: كثيفه! مامانم هم كه سر گرم حرف زدن بود اصلا توجه نكرد كه ليوانه يه لك كوچيكم نداره و بهش كف زد و داد دست ساحل و ساحلم آب كشيد و گذاشت اونور منم يه ليوان تميز ديگه رو برداشتم و گذاشتم جلوي مامانم و همون مراحل تكرار شد. هي اين كار رو ادامه ميدادم و رفته رفته نيشم روند صعوديش رو به سمت بناگوشم طي مي كرد
و من ديگه نمي تونستم جلوي خودم رو بگيرم و فقط مي خنديدم... ساحل و مامانم كه اصلا متوجه موضوع نشدن اما امير حسين (برادر ساحل) با نگاهي سرشار از شك به من گفت: نگار داري به چي مي خندي؟ تو هر وقت مي خندي مي خواي يه لگدي ، مشتي چيزي نثارم كني بگو به چي مي خندي؟
بعد از اين كه مامانم و ساحل حدود 10 ليوان اضافه تر شستن و داشتن مي رفتن بشينن مامانم به من گفت: الهي قربونت برم...
منم وجدانم قلقلك شد و اعتراف كردم كه چي كار كردم... همه ریسه رفتن از خنده... و امير به اين نتيجه رسيد كه هر موقع مي خندم يا دارم يه نقشه اي مي كشم يا نقشه م رو پياده كردم و دارم لذت مي برم ... ![]()
البته ماجرا ي ظرف شستن به همين جا ختم نشد و بابام همون اوايل كه ساحل و مامانم ظرف شستن رو شروع كرده بودن دست كفي مامانم رو گرفت و محكم زد تو سر ساحل... ساحلم بعد از چند لحظه مكث يه ليوان برداشت و پر آ ب كرد و پاشيد به بابام و بابام هم جا خالي داد و نتيجه اين شد كه يه عالمه آب ريخت رو فرش پذيرايي...![]()
كلاس زباني كه مي رم معلمش يه كلمه فارسي حرف نمي زنه مگر اين كه 10 بار به انگليسي توضيح بده و هيچ كس نفهمه تازه اون موقع لطف مي كنه و به فارسي توضيح مي ده و ما هم خدا رو شكر مي كنيم كه زبون مادريش يادش نرفته! حتي معني فارسي كلمه رو نمي گه و ترجيح مي ده پاي تخته عكسش رو بكشه ولي فارسي نگه. ديروز سر كلاس از اين كه بچه ها به فارسي حرف مي زدن عصباني شد و گفت: شما كه مي خواين فارسي حرف بزنين ديگه چرا مياين اينجا؟ يكي از بچه ها گفت: خانم مي خوايم انگليسي كه تو مدرسه ياد مي دن رو ياد بگيريم (ديگه فرصت نشد بهش بگم اخه عزيز من معلم توي مدرسه كه تموم توضيح ها رو به فارسي مي گه حالا تو اونو ياد نگرفتي اومدي پيش اين معلم كه تموم توضيحات و گرامر رو به انگلیسی مي گه؟) معلم هم گفت: انگلیسی مدرسه رو كه همون جا ياد مي گيرين !
يكي از بچه ها گفت: خانم ما مي خوايم از نردبون ترقي بريم بالا!!!!!. هنوز جمله اش تموم نشده بود كه كلاس منفجر شد و معلمه هم خنديد و به خير گذشت...