تبليغاتX
دختر شرقی
مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

من و نگار  هميشه دنبال يه راه حل بوديم كه بدون اين كه اين يه طبقه رو گز كنيم  با هم حرف بزنيم . اولين بار اين فكر به ذهن نگار رسيد به اين صورت كه يه ملافه بر مي داشت و از پنجره ي اتاقش تا كمر مي اومد بيرون و اين ملافه رو تكون مي داد منم از 2 راه مي فهميدم يكي صدايي كه ملافه ايجاد مي كرد كه مثل طوفان بود و يكي هم از سايه اي كه تو اتاقم مي انداخت  اين جوري منم پنجره رو باز مي كردم و با هم حرف مي زديم  البته بايد ذكر كنم كه پنجره ي اتاق من و همينطور اتاق نگار به كوچه باز مي شد و در نتيجه رفت و امد زيادي نداشت  . بعد از يه مدت مدرن تر شديم و نگار  يه طناب بلند كنفي خريد و اين رو در حالي كه طبق معمول تا كمر از پنجره رفته بود بيرون ، مي كوبوند به پنجره م و همون مراحل صحبت و اشاره تكرار مي شد اين روش ها يه بدي داشتن اونم اين بود كه من بايد كله م رو خيلي بالا مي گرفتم تا نگار رو ببينم و درنتيجه گردن درد مي گرفتم     نگارم اينقدر دولا مي موند، معده درد!!! ديديم اينجوري من نمي تونم نگار رو خبر كنم و بايد يه طبقه سر بالايي طي كنم اينبار هر كدوم يه خري ،گاوي، سگي، گوسفندي، الاغي خلاصه يه حيوون بستيم به دو سر طناب و نگار حیوونش رو گذاشت تو اتاق و پنجره رو بست اين جوري حيوون من و بقيه ي طناب وسط زمين و آسمون موندن منم حيوونم رو اوردم تو  و پنجره رو بستم و كسي كه از بيرون به ساختمونمون نگاه مي كرد ميديد يه تيكه طناب از پنجره ي طبقه ي 4 اومده تو پنجره ي طبقه ي 3

اين جوري هر كي حیوونش رو مي كشيد حیوون اون يكي تكون مي خورد.بازم همون  مشكل گردن درد. اينبار حرفامون رو مي نوشتيم و مي ذاشتيم تو بغل سگ من. يه بار كه حرفم رو نوشتم و گذاشتم تو بغلش از پنجره دستم رو بردم بيرون و به هواي اين كه نگار محكم طناب رو داره ولش كردم اما گره ش شل بود و سگ نازنينم پخش شد وسط كوچه ...حالا بماند كه چه جوري نصفه شب رفتم و از وسط كوچه جمعش كردم...

وقتي يكي از تو كوچه رد مي شد اين سگم رو ول مي كردم تو كوچه و سرم رو مي اوردم تو. اون موقع بود كه همه يه نگاه عاقل اندر سفيه به نگار كه عين هميشه تا كمر بيرون بود مي انداختن  . يه بار كه اين كار رو كردم سگم گير كرد لاي دزدگير پنجره ي طبقه ي پايين . اون موقع يه خانوم پير و شوهرش اونجا زندگي مي كردن. رفتم و بهش گفتم كه سگم گير كرده لاي دزدگيرتون . خانومه هم اومد با تِي بزنه و سگم رو در بياره كه كله ي تِي هم كنده شد و افتاد تو كوچه ... آخرش هم شوهرش اومد و سگم و طنابش رو كه گره خورده بود به نرده آزاد كرد .چند وقت بعد مدرن تر شديم و تاكي واكي (بي سيم) خريديم و با هم حرف مي زديم ...

اين اتفاقا مال چند وقت پيش بود الان اشكان مي ره رو تختم و مي تونه پنجره رو باز كنه و ما هم مي ترسيم كه پرت شه بيرون به همين خاطر بابام دستگيره ي پنجره رو با درل سوراخ كرده و پيچ كرده به چارچوب پنجره و خلاصه كار و كاسبي مون تخته شده ... الانم به اين نتيجه رسيديم كه بايد كف اتاق نگار (كه مي شه سقف اتاق من) رو سوراخ كنيم و يه دونه از اين نردبونا كه جمع مي شن يا از اين ميله هايي كه تو كارتونا آتش نشانا دارن بزاريم ...   

 

 

پي نوشت : درست كردن وبلاگ براي نگار بهونه اي شد كه برگرديم به خاطراتمون تو 4 سال گذشته. حالا قرار شد من يه خاطره ي قشنگ مال يكي ،دو سال پيش رو بنويسم و نگار هم يكي ديگه رو . شاید امروز شایدم فردا آپ کنه... اگه دوست داشتين از اين جا يه سر برين پيشش. اينم در نظر داشته باشين كه اين 2 تا وبلاگ جداگونه ست پس لطفا نظرات هم جدا بزارين يعني توي يه وبلاگ به اسم هردومون نظر نزارين...

 

پي نوشت 2: سروی جونم هم يه وبلاگ درست كرده...تبريك مي گم عزيزم ...

  

پي نوشت آخر : ممكنه توي سال تحصيلي خيلي نتونم به همه سر بزنم ولي سعي مي كنم هر 3،4 روز يه بار يا شايدم 1 هفته يه بار آپ كنم...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:3 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

رفتم طبقه ي بالا و ديدم نگار پاي كامپيوتره . نگار از من بزرگتره البته نه اينقدر

_چي كار مي كني                              

_هيچي رفتم تو اينترنت...نگار يه وبلاگ برام درست مي كني؟

_يه چي؟

_وبلاگ

_الان؟

_اره

_بذار برم تو بلاگفا...خب اسم وبلاگ؟

_اوووومممممم

_وقت فكر كردن نداري ها بايد زود بگي.مگه تا 20 دقيقه ديگه نبايد بري كلاس؟

_چرا . خب بزار سپيد.قشنگه؟

_خيلي .خب اسم كاربري؟

_چي بزارم؟

_كسي كه نمي بينه(اصلا يادم نبود كه اسم كاربري مي شه آدرس) اصلا مي خواي بزار نگار 7 مگه 7 رو دوست نداري؟

_خوبه

_اي بابا نگار 7 رو يكي قبلا برداشته يه 1 مي ذارم كنارش  

_خونده مي شه نگار هفتاد و يك كه

_عيبي نداره مهم تويي كه مي دوني منظور چيه بقيه چي كار به نام كاربري تو دارن؟

اين جوري شد كه وبلاگ رو ثبت كردم .وقتي ادرس رو نشون داد:

_(من در حال گشت و گذار تو ي كوچه علي چپ )

_نگار؟ اين كه آدرسش شد نگار 71

_مهم تويي كه مي دوني منظورمون چي بوده...

_نگار...

_باشه حالا بزار ببينيم خود وبلاگ چه جوري شده...

 بعد كه اوردمش ديدم شتر گاو پلنگي شده تماشاييمن كه 2 سال پيش وبلاگم رو درست كرده بودم يادم نبود و جمله اي كه مي خواستم اون بغل باشه اومده بود زير اسم . نگارم بايد مي رفت كلاس زبان. خداحافظي كردم و اومدم پايين .وبلاگ رو حذف كردم و وقتي از كلاس برگشت به زور اوردمش پايين و گفتم بعدش ديگه وقت نمي كنم برات وبلاگ درست كنم همين حالا.هرچي گفت مي خوام اغما رو ببينم گفتم نمي شه و خلاصه اوردمش پايين و شروع كردم به درست كردن وبلاگ .

_قالب چه رنگي باشه؟ 

_مشكي

_اين خوبه؟

_نه خيلي سياهه

_اين خوبه؟

_آره

_خب اين عكس رو هم مي ذارم اين گوشه

_نمي خوام

_همين خوبه

_نه

_بهت ميگم خوبه بگو چشم

_نمي خوام 

_باشه بابا بذار ببينم ديگه چي دارم .اين خرسه خوبه؟

_ نه بابا به مشكي نمي آد...اره آره همينو مي خوام

_  پس بايد قالبتو عوض كنم سياه چيه اخه؟

اين جوري شد كه رفتيم تو قسمت انتخاب قالب و همه ي قالب ها رو پرو كرديم

_نگار يكي رو انتخاب كن ديگه پوكوندم سيستم بلاگفا رو

_خب اين صورتيه خوبه.

خلاصه نتيجه ي زحمات شبانه روزي ما   اين وبلاگ شد:

www.negar-sepid.blogfa.com

 ممنون مي شيم اگه برين و بهش سر بزنين يكم از خودش گفته و يه كم هم از مردم آزاريش كه روي من انجام شده 

 

پي نوشت :نگار جونم ورودت رو به دنياي مجازي تبريك مي گم     

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 19:38 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

 من عاشق حلوا هستم و تو اين چند روز كه شمال بودم مامان بزرگم تصميم گرفت برام حلوا درست كنه و منم رفتم كمكش اولين مرحله اش اين بود كه آرد رو الك كنيم منم اين الكه رو گرفتم و شروع كردم  به الك كردن آخراي كار بود كه ديدم سفره ي قرمز زير دستم اينقدر روش ارد ريخته سفيد شده

() بعدش نوبت اين بود كه ارد ها رو بريزيم توي ماهيتابه و تند و تند هم بزنيم كه نسوزه يه قاشق چوبي برداشتم و شروع كردم به هم زدن با يه دست گيره از اونايي  كه مربع شكلن دسته ي ماهيتابه رو گرفتم بعد از 5،6دقيقه هم زدن ديدم دستم كه با هاش دسته ي ماهيتابه رو گرفتم داره مي سوزه رفتم و يه دونه از اين دست گيره ها كه مثل دستكشن دستم كردم و دست گيره مربعه رو هم گرفتم دستم با حساب خودم ديگه گرما نبايد از لاي اين همه پارچه رد شه ولي بعد از چند دقيقه ديدم نوك انگشتام داره مي سوزه  دستم رو اوردم بالا و نگاش كردم كه رنگم  شد عين گچ ديوار
چون دست گيره هه آتيش گرفته بود و  هم چنان در حال سوختن بود و يه شعله به چه قشنگي!! درست شده بود مثل شمع منم فوتش كردم و بعد از دستم درش  اوردم و ديدم دستگيره ها سياه شدن نمي دونستم چرا اين جوري شده بعدم به ماهيتابه نگاه كردم و فهميدم چرا اين جوري شده  ماهيتابه يه كم از روي شعله رفته بود اون ور و دست گيره درست روي شعله واقع شده بود منم كه حواسم جمع... حالا خوبه مامان بزرگم پيشم وايساده بود و هر دقيقه يه نگاه به كار من مي كرد وگرنه خونه آتيش گرفته بود ...

پي نوشت:ممنونم كه تو اين مدت كه شمال بودم  بهم سر زدين داييم كامپيوترشو اورده بود تهرون و كامپيوتر در دسترس نبود .

 

اينم اشكان كابوي

اينم برادرم اشكان شيطون

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:1 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

یه دایی خیلی بانمک دارم به اسم علیرضا که الان  مهندس کشاورزیه. چند سال پيش خونه مون بود و داشت لوسترهامون رو نصب میکرد هی روی چهارپایه که بود گفت یکی یه کهنه گردگیری به من بده و ما همه مشغول کارهای دیگه بودیم و توجهی بهش نمیکردیم که یه دفعه گفت نمیدین؟ و جلوی چشمهای بهت زده ما شلوار کوتاهی رو که پاش بود ( که البته شلوار کوتاه بابام بود!!!) رو پاره کرد و یه تکه شو برداشت و گفت از تولید به مصرف!!!  و تا آخر کارش هر بار کهنه خواست یه تکه دیگه شلوارو پاره کرد و ..... ما دیگه فقط میخندیدیم!!!

پي نوشت:من دارم مي رم شمال يعني 4 شنبه صبح زود راه مي افتيم و شنبه ي هفته ي ديگه بر مي گرديم فرصت نكردم مطلب جديد بزارم اونجا هم به اينترنت دسترسي ندارم و اينم يكي از خاطره هام بود كه خيلي دوستش دارم اگه قبلا خوندين ببخشين برگشتم به همه سر مي زنم

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:33 توسط نگار |