دوست خوبم و ي د ا
من رو به يه بازي اي دعوت كرد
و منم يكي دوتا سوال بهش اضافه كردم
:
اتفاقات مهم زندگي:
به دنيا اومدن اشكان
(البته به قیافه ی مظلومش
نگاه نکنین که داره آب نبات می خوره
الان اینقدر زده من رو که دستم بی حسه ولی خب چی کار می شه کرد؟ برادر وروجکمه دیگه
)
اتفاقاتي كه نبايد اشاره بشه:
اولا نبايد اشاره بشه ديگه
. ولي كلا چيز خاصي وجود نداشته![]()
خلاصه اي از اخلاق مثبتم
كه بايد بهش اشاره بشه
:
اگه با كسي دوست بشم هميشه باهاشم
. اگه كسي به دوستم توهين كنه به شدت كفري مي شم
. عاشق خوندن كتابم
. درس رو دوست دارم(البته نه همه ش رو
) خيلي شوخي مي كنم. از شوخي كسي ناراحت نميشم به شرط اين كه تبديل به توهين نشه. به تازگی دارم خیلی صبور می شم
. البته طبق شواهد از دوران خرد سالي صبور بودم
. مثلا وقتي كه 5 ساله م بودم مامانم مي خواست ازم خون بگيره براي همين هم اومد پيشم و گفت نگار مي خواي دكتر بازي كنيم؟
منم قبول كردم و مامانم گفت حالا با آمپولت يه آمپول به من بزن. منم آمپول اسباب بازي م رو برداشتم و الكي فشارش دادم رو دست مامانم بعدش مامانم با يه لبخند ژوكوند آمپول واقعي رو اورد نزديك و گفت حالا نوبت منه! بعدش واقعا ازم خون گرفتو و طبق شواهد به دست آمده اصلا گريه نكردم و مثل خانوم ها نشستم!(همه وقتي كوچيكن سر آمپول جيغ و داد مي كنن و وقتي بزرگ مي شن رابطه شون با آمپول خوب مي شه من بر عكسم!
)
عاشق اينم كه بحث كنم
.خیلی دوست دارم با بالش بر فرق سر کسی بکوبم
. شنا رو دوست دارم
عاشق تاب بازی هستم
و خیلی شادمان می شم
وقتی می بینم یه پارک تاب بلند داره
. از بدقولی خیلی بدم می آد
حاضرم یه کم زودتر برسم و مدتی منتظر بمونم ولی دیر نرسم
. صدای گیتار رو خیلی دوست دارم
. از برف خیلی خوشم می اد
.وقتی دوستام ناراحتن غم عالم می اد رو دلم
. دلم می خواست واقعا جاروی پرنده وجود داشت
اینجوری مشکل ترافیک حل می شد. (آسمون شلوغ می شد ما هم با خیال راحت رو زمین رانندگی مون رو می کردیم
)
كدوم هنرپيشه:
اصلا دلم نمي خواد جاي هنرپيشه اي باشم اما هديه تهراني
و باران كوثري
رو خيلي دوست دارم
خلاصه اي از اخلاق منفي:
خيلي زود عصباني مي شم
. وقتي عصباني بشم هيچي جلو دارم نيست
( البته تازگي ها مي تونم يه كم خودم رو كنترل كنم
) سر نماز خوندن هم هي تنبلي مي كنم و هي یادم مي ره
. نسبت نزدیکی هم با جغد دارم و خیلی دیر خوابم می بره
. امکان نداره بتونم خودم صبح زود بیدار شم
(البته به جز یه مورد که تو تابستون بدون این که کسی سر و صدا کرده باشه ساعت ۵ صبح بیدار شدم!
) دوست دارم آهنگ رو با هدفون و صدای بلند گوش کنم
مامانم هم توی اینترنت گشته و یه عالمه از مضرات هدفون رو مخصوصا با صدای بلند پیدا کرده
. از مردن خیلی می ترسم
. یکی از کارایی که خیلی عصبی م می کنه اینه که یکی کامنت دونیش رو ببنده اون موقع احساس می کنم در دهنم رو بسته ![]()
پی نوشت: ساحل عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم
. بهت بگم که حمایتت برام خیلی ارزش داره
. دلم می خواد فریاد بزنم و به تموم دنیا بگم که چه دختر عموی گلی دارم
. عزیزم... مهربونم... قشنگم... دوستت دارم![]()
پی نوشت ۲: من ساحل دختر عموی عزیز مهربون خوشگلم ... نگار جون جون جون جون جون جون ... نازلی ... سروی جون ... پرستو جون ... سانی عزیز... نگار (نگارستان)... سمیرا جون ... محسن (سرزمین اشباح) ... پرهام(استگاه اتوبوس) ... محسن(اسکادران عشق) ... کاوه(روزمرگی) ... آرش ... مهر و امید(عشق من عاشقم باش) (البته فکر می کنم قبلا شرکت کرده باشه
ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه
) رو به این بازی دعوت می کنم(الان دیگه کسی به ذهنم نمی رسه اگه یادم اومد اضافه می کنم
)
پی نوشت نگاری: اینم فقط محض خاطر نگار خانوم(نگار سپید)

تو بهترین هدیه خدایی... دختر قشنگ و نازنینم من و بابا و اشکان عاشقانه دوستت داریم...
پی نوشت: ببخشید چون یواشکیت میخواستم وبلاگتو به روز کنم عکس بهتر از این گیر نیوردم.
قربونت مامان یاسمن
خدايا...خدا جونم... خدايا مي شنوي صدامو ؟... خدايا چرا من اينقدر ساده ام چرا اينقدر زود فراموش مي كنم ؟چرا از همه چيز زود مي گذرم و زود مي بخشم...چرا؟؟؟
از دست خودم حرصم گرفه شديدا...نمي دونم چرا با اين كه بار ها دلم شيكونده بازم برام عزيزه؟ نمي دونم چرا با اين كه بارها شده با بيرحمي هر چي خواسته بهم گفته بهم گفته كه براش ارزشي ندارم بهم گفته كه بود و نبودم براش مهم نيست ،باز هم وقتي بعد از يه مدت مي آد و مي گه منظورم اين نبود و عصباني بودم باز هم مي بخشمش...مگه همين مرداد نبود؟ بد ترين ضربه ي تموم عمرم رو ازش خورم بدترين حرفايي كه يه دوست مي تونه بهت بگه رو بهم گفت. بهم گفت كه اگه نباشه من نمي تونم بهم گفت كه درسته دوستم داره ولي بود و نبودم براش فرقي نداره و اين منم كه بهش نياز دارم...اون شب خوردم كرد. ولي يه چيزي رو ياد گرفتم و اونم اين بود كه به هر كس به اندازه ي جنبه ش محبت كنم چون اگه يه كم زيادي بهش محبت كنم به اين باور مي رسه كه خداست.هر بار كه دعوامون مي شد من پا پيش مي ذاشتم چون دوستي برام ارزش داشت چون مي دونستم مغروره اما اون بار گفتم عمرا اگه برم پيشش. براي اين كه بفهمه درسته كه خيلي از وقتام رو باهاش مي گذرونم درسته كه هر چي مي شه به اون مي گم ولي همچين ضربه ي اساسيي رو نمي خورم...1 ماه گذشت و هيچ كدوم پا پيش نذاشتيم ... تا اين كه يه شب اومد و صدام كرد و گفت بريم رو پشت بوم جايي كه خيلي از شبا مي رفتيم .مي رفتيم و حرف مي زديم مي رفتيم و خاطره مي گفتيم ... رفتم... انگار نه انگار كه يكماهه همديگه رو نديديم...شروع كرد حرف معمولي زدن من اما اون نگار هميشگي نبودم بدون اين كه به حرفاش گوش كنم به رو به روم نگاه مي كردم. نگاه مي كردم و حرفاي اون شبش يادم مي اومد. نگاه مي كردم و ياد اين مي افتادم كه هربار لبه ي پشت بوم مي نشست از ترس سكته مي كردم و مي گفتم اين كار رو نكن پرت مي شي پايين و من نمي تونم هيچ وقت خودم رو ببخشم. نگاه مي كردم و به اين فكر مي كردم كه عجب رويي داره هر موقع دلش مي خواد قهر هر موقع دلش مي خواد آشتي... انگار حالتم رو درك كرد اومد جلو و پرسيد چيزي شده؟ يكماه ناراحتي يكماه سرزنش رو ريختم تو نگاهم و فقط نگاهش كردم و با صدايي كه سعي مي كردم از زور خشم نلرزه بهش گفتم تو نمي دوني؟ مي دونست و خودش رو زده بود به اون راه مي دونست و مي خواست وانمود كنه هيچ اتفاقي نيفتاده من اما نمي تونستم نمي تونستم... گفتم چي مي خواي؟ گفت مي خوام با هم حرف بزنيم عين هميشه ... يكماه بغض رو ريختم تو صدام و براش از اين يه ماه گفتم نه از اين يه ماه نه از اين 5،4 سال گفتم... گريه م گرفت... در حالي كه بغلم مي كرد گفت گريه نكن منم گريه م مي گيره ها... از اونموقع تا ديروز با هم خيلي خوب بوديم اما ديروز... ديدي؟ ديدي بازم دلم رو شيكوندي؟ ديدي بازم بهم گفتي برات مهم نيستم؟ یعنی اون موضوع اینقدر اهمیت داره؟ همون ديروز ازت پرسيدم كه مي خواي ماجرا ي يه ماه پيش تكرار بشه؟ گفتي برام مهم نيست... مي دوني چيه عزيزم منم غرور دارم تو غرورم رو شكستي... ديگه بهت اجازه نمي دم...نه ديگه نميزارم اين اتفاق دوباره تكرار بشه ...
احساس كردم جاي بهترين دوستم تو نوشته هام خاليه دوستي كه فقط اسم دوست روش نيست بلكه واقعا دوسته. دوستي كه من و دوستي مون رو به غرورش ترجيح داد
يعني همون كاري كه من هر بار مي كنم. دوستي كه تو اين سه ساله اخلاقم اومده دستش... دوستي كه اگه ازش دلخور بشم خودش برطرف مي كنه
... زينب جونم دوستت دارم عزيزم
... تو همين اواسط ماه مهر بود كه با هم دوست شديم نه؟
پس سالگرد دوستيمون مبارك... ![]()
پی نوشت:هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و آن کس که لیاقتش را دارد هرگز باعث اشک ریختن تو نمی شود![]()

پارسال یه معلم داشتیم که وقتی می خواست بیاد سر کلاس اول یه مقنعه م اومد و نیم ساعت بعد یه شیکم و یه ساعت بعد خود معلم
. ما با معلمایی که حجابشون رو کامل رعایت می کنن هیچ مشکلی نداریم اما این معلمه مقنعه ش یه جور خاصی بود یعنی فقط کسایی که رو به روش بودن می دیدنش و بقیه هیچ کدوم نمی دیدنش
دیدین اگه مقنعه خیلی تنگ باشه اصلا صورت به طور کامل پیدا نیست و مقنعه ۲ یا ۳ سانت جلوتر از صورته؟ معلم ما هم دقیقا همین حالت رو داشت و از اونجایی که بالای مقنعه ش ۳ سانت جلو تر از صورتش بود یه حالت خیلی ناجوری می ایستاد و نصف پیشونیش هم پیدا نبود. حالا ما به وضع ظاهریش خیلی کاری نداریم حتما راحت بوده اما درس دادنش حرص ما رو در می اورد
از شانس و اقبال خوبمون ما با این معلم ۳ تا درس داشتیم
.درس اجتماعی رو که خودمون کنفرانس می دادیم .درس تاریخ رو هم همین طور
ورقه های امتحانای کتبی رو هم می داد به من و چند نفر دیگه
یه درس جغرافی رو خودش درس می داد که اونم می نشست پشت میزش و می گفت این پوشش گیاهی تو شمال غربی آمریکاست و... حتی به خودش زحمت نمی داد یه نقشه آویزون کنه به اون دیوار و از روی نقشه توضیح بده
امتحان کتبیاش خیلی باحال بود ۴ تا سوال ۵ نمره ای می داد با وقت کم
هر موقع سر امتحانای اون می شد دستم سر و بی حس می شد
.تخصص زیادی هم داشت تو ضایع کردن بچه ها
.خداییش یه بار یه چیزی به من نگفت
ولی به تموم دوستام گیر داد.یه بارم سر نمره باهاش داشت دعوام می شد اینقدر ما در طول سال جون کندیم وقت امتحانای پایان ترم که شد گفت یه کادویی بهتون می دم و اونم اینه که هر کی نمره ی خوب بگیره تموم نمره های کلاسیش رو نادیده می گیرم
برای بچه های تنبل خیلی خوب بود ولی برای من و دوستام که تموم سال خر زده بودیم خیلی بد بود. من و دوستم که همزمان کوبیدم تو سرمون
منم شدیدا اعتراض کردم که اگه بنده پایان ترم یادم بره و نمره م کم بشه اونوقت چی؟ بعدشم نباید یه بچه ای که تموم سال درس خونده و از مهمونی هاش زده با یه بچه ای که تموم سال کیفش رو کرده یکسان باشه
معلمه هم گفت فرق داره و آخر سال بهم ثابت کرد. یه نیم نمره غلط داشتم اونم یه مطلبی که خیلی قاطی می کردم ولی خوب حفظش کرده بودم.معلمه هم بهم بیست داد و گفت اینم به خاطر تموم فعالیت های کلاسیت... یه روز با همین معلمه کلاس داشتیم که یکی از بچه ها یه دسته گل که می گفت از حیاط خونه شون کنده اورد و گذاشت رو میز معلم که معلما یه کم نرم تر بشن
وقتی این معلمه اومد از این ایده خوشش اومد و وقت که می خواست بره دختره گفت خانوم بردارین... خانوم قابلی نداره... معلممون هم در کمال خونسردی گفت می خوام چی کار؟ من خودم گلم
پی نوشت اشکانی
:برنامه م هرشب تو تابستون اين شده بود كه برم پيش اشكان توی تخت به اون کوچیکی
تا خوابش ببره وگرنه مي اومد تو اتاقم و مغزم رو مي خورد
.اشكان هرشب به مامانم مي گه تو رو از مردما دوست دارم(بيشتر دوست دارم)تو رو از هويج زاده ها دوست دارم(يه خونواده همسايه مون هستن كه فاميليشون حبيب زاده ست اشكانم بهشون مي گه هويج زاده
)تو رو از تخت دوست دارم...از سگاي بابا رضا دوست دارم... از ديوار دوست دارم...از مبل دوست دارم...
مامانم هم مي گه تا نرسيدي به چاه توالت بگير بخواب
...
تو پست بعدیم که فکر کنم بشه نزدیکای تولدم درباره ی خودم می نویسم عیبی که نداره؟