دوشنبه آخراي تابستون امتحان فاينال زبان داشتيم
كه به خير و خوشي تموم شد
.هر كي كه از در موسسه مي اومد تو مي گفت: اين اعصاب منه اينم اعصاب پاي منه
... وقتي هم كه معلممون برگه ها رو داد باورم نمي شد كه 50 نمره توي 4 تا سوال باشه
...سوالاش آسون بودن به جز سوال اول كه خيلي وقت گير بود
يه جدول حروف در هم داده بود و ما بايد 10 تا كلمه از توش پيدا مي كرديم معمولا كلمه هايي رو كه بايد پيدا كنيم مي دن ولي معلممون كلمه ها رو نداده بود
و ما هم که اعصاب نداریم نیم ساعت بشینیم رو همچین سوال ساده ای فکر کنیم
بدبختی این جا بود که نمی دونستیم کلمه ها از کدوم درسه از کدوم کتابه و ...منم كه اصلا اهل تقلب نيستم
من فقط مشورت مي كنم
بابا جان پيامبر هم تو سخنانش گفته بود كه بايد مشورت كنيم
...
قربون معلمه برم هيچ گونه اقدامات امنيتي انجام نداده بود
و همه از ورقه ي هم لذت مي بردن مخصوصا اون دوتا فسقلی که سر میز من و زینب نشسته بودن خیلی کیف کردن
. به قول زینب اونا اصلا نباید قبول می شدن
اما با دید بازی که به ورقه ی من و زینب داشتن نمره شون خوب شد
. ما که بخیل نیستیم
. خودشون تو ترم بعد گیر می کنن 
من و زينبم هم كه در همه حال با هم مشورت مي كنيم و همديگه رو بي خبر نمي زاريم
شروع كرديم
... به این فکر افتادم که تک تک کلمه ها رو از درس اول تو ذهنم بیارم و دنبال اونا بگردم
فکر کنم زینب هم به همین فکر افتاده بود چون هر دوتا مون عین تراکتور شروع کردیم
. کار سختی نبود
.هر كدوم كه يه كلمه پيدا مي كرديم با زدن پا به پاي اون يكي بهم خبر مي داديم
...این جوری شد که زودتر از همه تموم کردیم و زینب تونست بیاد خونه ی ما
. ابته خیلی زود رفت
چون روزه بود و می گفت می خواد دم افطار پیش خانواده ش باشه
. خب حق داشت چون من که روزه نبودم و باید تنهایی افطار می کرد
4 شنبه كه براي گرفتن جواب رفتيم با هم رسيديم
(نمی دونم چرا اینقدر با هم هماهنگیم؟
مثلا وقتی داریم با هم حرف می زنیم هر موقع که احساس می کنیم دیگه باید صحبتمون تموم شه همزمان باهم ـ بدون هماهنگی قبلی ـ می گیم کاری نداری
و هر دو باهم جواب می دیم نه
و بعدش خداحافظ
. به طور کلی خیلی با هم هماهنگی داریم
) و معلممون به جاي اين كه مثل بقيه دونه دونه به باباهامون بگه وضع درسيمون چه طور بوده تموم فعل هاش رو جمع بست و گفت هر دو100 شدن
و خيلي خوبن
و توجهشون به كلاس خيلي خوبه
... آخرش هم جايزه داد و گفت كه از طرف موسسه ست
...
وقتي بازشون كرديم مرديم از خنده
... به زينب يه بسته مداد رنگي 6 رنگ داده بود
و به من يه دفترچه يادداشت
...آخه واحدي كه مي رفتیم كودكان و نوجوانانه و بچه هاي 7 ساله با ما همكلاس بودن
... ما يه صفحه رو پر مي كرديم و مي شستيم گپ مي زديم
تا اين كوچولو ها تموم كنن
پی نوشت: سرما خوردم و حوصله نداشتم از این طولانی تر بنویسم
ایشالله دفعه ی بعد جبران می کنم
پی نوشت دو: چرا همه دارن وبلاگشون رو می بندن؟
مد شده؟
مانیا جونم که ده قرن یه بار شاید یه پست جدید بزاره و وبلاگش رسما بسته ست فقط اسما بازه
... رونیکا ی عزیزم هم که تو این مدت کم به نوشته هاش عادت کرده بودم که رفت
... سمیرا که می خواست بره و به همت یه عزیزی پشیمون شد
...سانی جونم هم که داره میره
... و ی د ا هم که رفت
... دو تا نگاری که تازه پیداشون کردم هم دارن میرن
... نگار(فانا) هم که داره میره
... امید هم که رفت... چه خبره؟
پی نوشت اضطراری: همین الان وبلاگ سانی رو باز کردم و جوری شوکه شدم که چند دقیقه ماتم برده بود به صفحه ی مانیتور
...اصلا هنگ کردم
... چند بار متنی رو که گذاشته خوندم تا بفهمم چی می گه
... شاید باورتون نشه(خودم هم باورم نمی شه) که اشک تو چشمام حلقه زد
... سر وبلاگ هیچ کسی این جوری نشدم. برای رونیکا هم خیلی شوکه شدم
... تولد تلخی گرفت برای وبلاگش
... اما خیالم راحت بود که هر موقع دلم براش تنگ بشه از طریق نازلی می تونم حالش رو بپرسم
... اما الان دیگه به سانی دسترسی ندارم... حتی نمی تونم بهش بگم که دلم برای نوشته هاش تنگ می شه... نمی تونم بهش بگم که توی این مدت چقدر به نوشته هاش عادت کرده بودم... گفته بود که می خواد وبلاگش رو ببنده اما فکر نمی کردم اینقدر یهویی بشه... حداقل تا وقتی که پیغام خداحافظی بود دلم خوش بود که می تونم براش نظر بزارم اما الان... سانی جونم امیدوار بودم که آدرس جای جدیدت رو بهم بدی اما این که لایقم ندونستی بحث دیگه ایه... خیلی دوستت دارم و آرزو می کنم هر جایی که هستی خوش باشی...
سرنوشت
(برعکس پی نوشت
): من دارم می رم شمال
. جمعه بر می گردم
. اونجا به اینترنت دسترسی ندارم
. وقتی برگشتم به همه سر می زنم
براي سال سوم مدرسه م رو عوض كردم. الان از اين مدرسه اي كه هستم خيلي راضي م. حالا مي خوام يه كم از خاطرات همين يه ماه و خورده اي رو بنويسم.
براي تحقيق علوم كه موضوعش جدول تناوبي عنصر ها بود دوستم تموم اطلاعاتي رو كه جمع كرده بود ريخت رو flash memory ش و تو مدرسه وصلش كرد به كامپيوتر مدرسه. حالا بعد از يه عالمه بدبختي و سختي و يخ حوض شيكوندن
و اين كه حدود 50 هزار تومن خرج گذاشت رو دستمون تحقيق تموم شد
. وظيفه ي اعضاي گروه هم :
من (سر گروه بود مثلا
): حرص خوردن
و هماهنگ كردن و مرتب كردن كارا
و يه صفحه از تحقيق 360 صفحه اي رو من نوشتم
.
پريا: تموم اطلاعات رو اون از اينترنت در اورد
(ديگه اين رو نمي شد تقسيم كرد چون تموم اطلاعات تو ي همون سايتي بود كه آدرسش رو پريا داشت
)
شيدا: فقط سهم خودش رو از پول داد
آرزو: فقط سهم خودش رو از پول داد 
يعني اين جوري بگم كه اگه اين تحقيق رو بدن دست من يا شيدا يا آرزو نمي تونيم سرش رو از ته ش تشخيص بديم
حالا باز من يه كم در جريانم كه فهرست بر چه اساسيه و...
بقيه كه
.... البته بعد از اين كه ما اطلاعات رو به دست اورديم و همه ي فكرا رو كرديم تصمیم گرفتیم که شیدا
و آرزو
به گروهمون اضافه بشن.
معلممون اولش گفت كه يه عنصر از جدول تناوبي رو انتخاب كنيم
ما هم به اين فكر افتاديم كه كل جدول رو تحقيق كنيم
و در نتيجه يه كتاب كامل شيمي صحافي شده ی ۳۶۰ صفحه ای تحويل داديم
يه زنگ تفريح كه قرار بود با پريا بشينيم و عربي رو كه يادمون رفته بود بنويسيم از رو دفتر يكي از بچه ها بنويسيم
( به قول بچه ها كپي كل كتاب در سي ثانيه
) از كلاس رفتم بيرون و هر چي گشتم پريا رو پيدا نكردم
. زنگ خورد و برگشتيم سر كلاس و ديدم هنوز پريا نيومده
. معلم اومد و از پريا خبري نشد
. به معلمموون گفتم كه كتاب كار گاج بخريم گفت نمونه اش رو داري؟ منم كه قبلا ديده بودم توي اتاق كامپيوتر يه قفسه هست كه توش كتاب كار داره اجازه گرفتم و فتم تو اتاق كامپيوتر
و ديدم پريا پاي كامپيوتره
نگو ناظممون گفته بود بيا اينجا و يه آگهي تسليت(براي معلم رياضي مون كه خواهر زاده ش فوت كرده بود
) تايپ كن و پرينت بگير
. از پريا پرسيدم چي شده گفتش كه نمي تونه پرينت بگيره. كتاب رو گذاشتم كنار
و رفتم كمك پريا
. اصلا پرينتر روشن نمي شد
. هزار با اين سيم پشت پرينتر رو دنبال كردم تا رسيدم به يه سه راهي كه رفته بود تو ي يه سه راهي ديگه!
گفتم احتمالا مشكل از سه راهيه ست بزار سيم پرينتر رو بزنم به همين سه راهي اوليه كه كيس و مانيتور هم بهش وصله
. 4تا سيم رفته بود توش. پريا دوتا سمت راستي رو نشون داد و گفت فكر مي كنم اين دو تا مانيتور و كيس باشن. منم اول متن رو سيو كردم بعدش اولين سيم از سمت چپ رو كشيدم
يه آن ديدم صفحه سياه شد
.زدم سر جاش و مانيتور روشن شد
. سيم بعدي رو كه كشيدم كامپوتر به كلا خاموش شد
. زود زدم سر جاش و ويندوز شروع كرد به بالا اومدن. همون موقع ناظم كه هي مي رفتم و مي اومد و بهمون سر مي زد گفت چرا خاموش كردين؟
منم با كمال خونسردي گفتم: خانم ح ريستارت كرديم ببينيم پرينتر فعال مي شه يا نه؟
(خودم هم موندم که اون موقع با این سرعت این جواب رو چه جوری جور کردم؟
و تازه من این جور مواقع خیلی خنده م می گیره اما خدا رو شکر این بار اصلا خنده م نگرفته بود و خیلی جدی بودم
)
پريا داشت از خنده منفجر مي شد
اما به زور جلوي خودش رو گرفته بود... ناظمه هم يه آهان گفت و رفت بيرون
. من و پريا غش كرديم از خنده و كيف كرديم كه ناظممون اطلاعات كامپيوترش ناقصه
.
اومدم سيم بقليش رو در بيارم كه دستم خوردم و اين يكي سيمه دوباره در اومد زود
زدمش و از شانس همون موقع دوباره ناظممون اومد تو
(انگار داشت كشيك مي داد ما هر موقع گند زديم بياد تو
) دوباره با خونسردي كامل و يه قيافه ي حق به جانب
گفتم ريستارت كرديم شايد فعال شد!
با اين كه چند بار پشت پرينتر رو نگاه كرده بودم و كليد روشن خاموشي نديده بودم اما بار آخر كه قشنگ رفتم پشت و ميز و با دقت نگاه كردم ديدم يه كليد داره
كه چون خيلي بد جاييه اگه از بالا نگاه كني ديده نمي شه. خلاصه پرينت رو گرفتيم و رفتيم سر كلاسمون
حدودیه ربع بیست دقیقه ای از وقت کلاس فارسی مون هم رفته بود و من و پریا خوشحال بودیم
و بچه ها با حسرت به ما نگاه می کردن 
اگه می خواین بقیه ی متن رو بخونید رو ادامه ی مطلب کلیک کنین