تبليغاتX
دختر شرقی
مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

*يه غريب جلسه ي شورايي داشتيم كه تا به حال به عمرم نديده بودم   . بابا من اين همه تو مجلس شوراي اسلامي و اينا !شركت كردم تا حالا اين مدلي نديده بودم .

يه قسمتي هست تو مايه هاي سالن كه به نظر من مركز قرقره ست يعني نقطه ي تكيه گاه ... اي بابا كشتن ما رو با اين درسا . دچار توهم شدم . هي وسط حرف زدن چرت و پرت مي پرونم .خدايا به دادم برس ... چي داشتم مي گفتم؟   آهان اين سالنه وسط مدرسه محسوب مي شه البته به نظر من ها اونم نه از نظر مساحت و اينا بلكه از اين نظر كه تو از هرجاي مدرسه بخواي بري جاي ديگه بايد از اين جا رد شي و اين سالن فسقلي   رو طواف كني .

وسط اين نيمچه سالن يه ميز گذاشتن كه دور اون ميشينيم و جلسه  رو برگزار مي كنيم  . اولين بار كه خانوم"ك" (جون من نگيد نمي شناسين دهنم كف كرد اينقدر گفتم كيه توي هر پستم    ) جلسه مون رو ديد داشت شاخ در ميورد   . چون با كمبود صندلي مواجه بوديم و فكر نكنين ما تنبلي كرديم و نرفتيم دنبال صندليا رفتيم ولي پيدا نكرديم . آخه مدرسه ي ما عين مكتب خونه ست و صندلي توش پيدا نمي شه . آهان يكي دوتا صندلي يافتن كرديم و بازم همه مون جا نشديم و رو هم رو هم نشستيم ... تو ي همه ي مدارس 7 تا عضو شورا هستن   . دوتا هم علي البدلن (مطمئن نيستم درست نوشته باشم؟ ) ولي ما يه ده بيستايي هستيم . علي البدلا (كه يكي شون هم خودم باشم ) كه هستيم توي شورا البته به نظر من بايد باشيم . آخه يه كم غير منطقي بود راي گيريا . اولي ها كه هيچ كدوممون رو نمي شناختن . اين از اونا. منم كه تازه اومدم توي اين مدرسه و هيشكي من رو نمي شناخت (البته الان ديگه معروف شدم! ) با اين حال خودمم تعجب كردم كه راي اوردم چون همه خودشون رو سر صف معرفي كردن ولي من اصلا اون موقع نمي خواستم تو شورا باشم و فرداش موقع راي گيري معلم پرورشي مون گفت تو هم باش و منم گفتم باشه ... فقط اسممون رو نوشتن روي يه A4 و زدن به ديوار... حالا با اين حال من از همه بيشتر در حال جون كندنم

كجا بوديم رسيديم اين جا؟ شد حكايت علوم كه از شيمي رسيديم به عموي معلممون كه سنش خيلي بالاست و خيلي هم تندرسته ...

آهان... شديم نه نفر. يه نفر هم كه خود معلمه انتخاب كرده بود اولش ولي راي نيورد كه به هر حال بازم تو جلسات هست(عمرا لو بدم كيه ) يه ده نفري مي شيم ديگه . بعدشم يه كم خر تو خره (بلانسبت من و پريا ها ) به خاطر همين شده تا حالا كه يكي ديگه هم اومده نشسته و نظر داده ... بعدشم به خاطر كمبود وقت جلسات شورا و بسيج رو با هم برگذار مي كنن كه يعني زينبم   كه فرمانده بسيجمونه(معلمه گفت تو درشتي بيا بشو فرمانده بسيج كه دشمن ببینتت بترسه! ) (این همون زینب قبلیه  نیستا ببینین چند بار می گم ) توي شورا هستش  . حالا حساب كنين خود معلم پرورشي مون هم هست ( شانس اورديم مدير نمياد   وگرنه بايد گليم پهن كنيم و رو زمين بشينيم ) اون روز قبل از شورا يه درگيري كوچيكي بين من و مهرناز پيش اومد .نمي دونم چرا من و اين در مقابل هم اين جوري واكنش نشون مي ديم؟   مثلا داريم خيلي عادي از كنار هم رد مي شيم   يهو يكيمون (بستگي داره به ميزان انرژي پتانسيل گرانشي اي كه درونمون جمع شده! ) يه ضربه اي نثار اون يكي مي كنه و شروع مي شه ... من كه فقط دست اين رو مي گيرم كه نزنه و نمي دونم چرا دلم نمياد بزنمش؟ شايد چون از من كوچيكتره؟ البته نه این که نزنما کم می زنم چون اگه منم جوابش رو ندم پررو می شه. مث همین امروز صبح که با هم درگیر شده بودیم. نمی دونم چه دردی داریم که صب کنار هم نشسته بودیم. هر دو مون نشسته بودیم کنار شوفاژ که گرم شیم... تکیه داده بود به من و ولو شده بود رو شونه ی من :

ـ اه مهرناز برو اونور دیگه  

ـ تو برو اونور

ـمهرناز چرا مث جنازه می مونی؟   جمع کن خودت رو

ـ برو بابا

ـ جنازه ی نفله می گم جمع کن خودت رو

این جوری شد که اون من رو زد  و منم اون رو وشگون گرفتم   و اونم عینکم رو گرفت   ... خلاصه درگیریم با هم 

 

 خلاصه اون روز وقت شورا هم كه شد بازم با هم درگير بوديم و زير ميز مشغول عمليات پليدي شديم ... من و پريا روي يه صندلي نشسته بوديم و مهرناز و يه دوميه با هم روي يه صندلي نشسته بودن ... چه جوري بگم؟  مثلا اگه ما در كنار طول اين ميز مستطيليه نشسته بوديم مهرناز اينا در كنار عرض مستطيل . تفهيم شد؟   خلاصه از اول جلسه يكي شروع كرد لگد زدن و تا آخر جلسه به هم گره خورده بوديم؟ نه بابا به قول پريا بافته شده بوديم ... هركدوم سعي مي كرديم از ضربه زدن اون يكي جلوگيري كنيم و خودمون ضربه بزنيم. خب معلومه ديگه بايدم به هم گره بخوريم ... آخراش جوري شد كه تركش ضربات مهرناز به شيرين كه اونور نشسته بود هم مي خورد ... در كمال جديت هم توي بحث ها شركت مي كرديم و اصلا هم معلمه نفهميد ...

آخرش هم موقع تقسيم وظايف من شدم نمي دونم بازرس؟ بازپرس؟ خبرنگار؟   يه همچين چيزايي چون گفت توي جريان كارا هستم ... بعدشم هر كي يه وظيفه داشت من معاون قسمت آموزشي رو هم گرفتم ... بابا رسما من و پريا به بچه ها درس مي ديم بزار اسممون رو هم بنويسن كه توي سوابقمون باشه ديگه ... بعدش ديگه چي؟ آهان براي پنج شنبه دوتا سخنراني دارم!!   يكي در مورد عيد قربان كه خودم گفتم چون يه متن خيلي قشنگ دارم   و اون يكي هم در مورد روز عرفه كه معلمه گفت چون يه حالت عارفانه اي دارم براي من خوبه!   يعني بگم كه با يكي دوتا هندونه به ضرب چاقو كه به هركدوممون دادن! وظايفمون رو تقسيم كردن...

 

 

** دیروز مهرناز اومده و مي گه نگار بيا توي نمايش مون. نقش يه پيرمرد  رو داري و يه نقش هم داري كه يه همسايه ي پرروهه . قراره بريم توي منطقه؟ استان؟ يه همچين جايي اجرا كنيم. منم گفتم اگه پيرمرده مي تونه راوي رو بزنه (مهرنازه) من بازي مي كنم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:46 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

*نمي دونم چرا من اينقدر كل كل كردن رو دوست دارم؟ و ضايع كردن رو؟  

نشسته بوديم سر كلاس و سر رياضي بچه ها خيلي خيلي شلوغ كردن . وقتي زنگ خورد   زينب(نه اون زينب قبليه ها . ايني كه تازه باهاش دوست شدم!) به معلمه گفت: خانوم فكر نمي كنين ما از پسرا بدتر و شلوغ تريم؟

شيما يه نگاهي بهش كرد و گفت: تو چرا ولي ما نه

منم با كمال خونسردي به شيما كه همچين دل خوشي ازش ندارم (چون خيلي حرص مي ده   و مدرسه رو با پارک ملت اشتباه گرفته . اگه امروز اومد مدرسه ۲۰ روز دیگه دوباره زیارتش می کنیم! . اون روز جونم به لبم رسید تا یه مبحث از ریاضی رو براش توضیح بدم . از بیخ و بن پاکه اینقدر که سر کلاس نمیاد . اسمش رو گذاشتیم پای ثابت دفتر غایبا گفتم : شيما جان زينب آدماي كلاس رو گفت و تو رو اصلا جزو ما ها حساب نكرد  

زينب كه خيلي شادمان شده بود   يه نگاهي به من انداخت كه من ادامه دادم:

هر چند نبايد خودشم حساب كنه چون جزو آدما نيستش كه   مگه نه پريا؟  

و به اين ترتيب هر دو ضايع شدن و من در عجب موندم كه بالاخره طرف كدومشونم؟

 

**سر كلاس ادبيات نشسته بوديم كه معلمه يكي از بچه ها رو بلند كرد كه درس بپرسه . بعدش معني يكي از بيت ها رو ازش پرسيد كه براي منم خيلي گنگ بود   چون معلمه بد معني ش كرده و بود و نه فعل و فاعل درست و حسابي داشت و نه ربطي به اون بيته داشت!  يعني دقيقا جاي فاعل و مفعول رو توي معني شعر عوض كرده بود ! منم كه عصبي شده بودم گفتم: ببينين خانوم شما اين بيت رو اين جوري معني كردين   . بعدش معني بيت رو خوندم و گفتم : يه جوريه معني ش   يه كم قناصه   ! با ديدن قيافه ي پريا كه داشت مي مرد از خنده نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و زدم زير خنده   و تازه فهميدم كه به معلمه چي گفتم  آخه خیلی زور داره آدم به معلم ادبیات بگه جمله ای که گفتی قناصه!   ولي خدا رو شكر اينقدر تو فكر درست كردن خراب كاريش بود كه اصلا نشنيد جمله ي آخر من رو ...

 

*** داشتم سوالاي رياضي م رو حل مي كردم كه یه آن توجه نگار (سپيد) به تمريناي من جلب شد   و قيافه ش شد كپي اين شكلكه :    . بعدش به من گفت: چرا اين قدر لقمه رو دور سرت مي چرخوني؟   راحت اين كار رو كن ديگه . بعدش از راهي كه مي گفت برام حل كرد و ديدم چه آسونه   !

فرداش كه رفتم سر كلاس به معلممون گفتم: خانوم دوستم اين تمرينام رو ديد و بهم گفت كه چرا اين قدر خودت و مي پيچوني؟    بعدش اين راه حل رو به من گفت .... بازم بعد از اين كه حرفم رو زدم به اين فكر افتادم كه خب معلمه اين راه حل رو داده بود الان ايني كه من گفتم بر مي گرده به معلمه كه ... ولي بازم شانس يارم بود و اين معلمه هم دقت نكرد ... بعدش به من گفت: بابا اين راه حلي كه من به شما ها گفتم براي تو نيستش كه... براي اوناييه كه تو رياضي مشكل دارن و نمي تونن ذهني حساب كنن ... منم بعد از چند وقت به اين نتيجه رسيدم كه نبايد سر كلاس رياضي برم چون هيچ كدوم از حرفايي كه مي زنه براي من نيستش!

 

**** براي امتحان زبان رفتیم بالا توي سالن امتحانات . حالا همچين امتحان مهمي نبودا يه امتحان كلاسي بود ولي خب ... من و پريا   و پرديس  و مهرناز  جزو اولين كسايي بوديم كه اومديم پايين. اول پرديس اومد و به فاصله ي چند صدم ثانيه!   من و مهرناز . رفتيم پايين و ديديم كه پرديس نشسته توي دفتر و داره با خانوم "ك" حرف مي زنه. خانوم "ك"  رو هم كه معرفي كردم همون خانومي كه دختر مديرمونه و معلم جغرافي مون و خيلي خانوم خوبيه و منم خيلي دوستش دارم و اهل بگو بخنده (چیز دیگه ای نبود؟ )

من و مهرنازم نشستيم و شروع کردیم از اين ور و اونور گفتن    و يه كم بعد پريا   بهمون اضافه شد... صحبت رسيد به " از خواب بيدار شدن" اين خانوم گفتش كه چنين و چند ساله كه سر يه ساعت خاصي بيدار مي شه و تا حالا نشده كه يه كم اينور و اونور شه

من: هميشه بيدار شدنم شامل اين بخش هاست: صرف فعل پا شدن توسط پدر اينجانب   : نگار پاشو ، نگار بپاش، نگار پاشيده شو، نگار مي پاشي يا بپاشونمت؟

مسلما مني كه دارم از زور بي خوابي مي ميرم با اين حرفا پا نمي شم. پس مي رسيم به قسمت اميدواري: نگار اگه امروز رو بري و فردا رو بري و پس فردا رو هم بري بعدش جمعه ست ها

بازم سودي نداره چون اصلا و ابدا چشمام باز نمي شه از زور خستگي   پس مي رسيم به قسمت مشت و مال ... بابام دستم رو مي ماله ستون فقراتم كه خشك شده شب تا صب رو مي ماله   . بلكه چشمام باز شه ....

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:20 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

برنامه هام به صورت خيلي شديدي به هم ريخته . قرار بود اين هفته بريم يزد كه نشد و گفتن براي هفته ي ديگه   . وقتي كه پولامون رو برديم و برنامه ريزي هامون رو كرديم صدامون كردن و پول رو پس دادن و گفتن خانوم "ك" كه مسئولمونه و خودش دانشجوهه و معلم جغرافي مون هم هست و دختر مديرمون هم هست (چيز ديگه اي نبود؟ )برنامه هاش جور نشده و دانشگاه و هزار و يك برنامه ي ديگه ش به هم پيچ خورده  ما هم كه ديرمون شده بود و اگه يه كم دير مي كرديم سرويس مي رفت  (البته غلط مي كرد بره مگه شهر هرته؟  ولي خوب بايد زود بريم ديگه ...) ديگه جر و بحث و موشكافي نكرديم و زود اومديم بيرون . از خانوم"ك" هم پرسيدم و جواب داد كه اصلا معلوم نيست كه جايي مي ريم و اگه مي ريم كجا و چه موقع و چگونه و خلاصه هيچي هيچي معلوم نيست ...

مسابقه ي بدمينتون هم كه اصلا نرفتم . دلم مي خواست ناظممون رو در جا خفه كنم . اولش من و فرانك   با هم قرار گذاشتيم و ثبت نام كرديم

 بعد از چند جلسه تمرين يه هفته قبل از مسابقه مون برامون تور رو توي باشگاه نصب كردن و رفتيم پشت تور. معلمه هم وايساد كه قوانيني كه تا اون موقع نمي دونستيم بهمون بگه . بعد از يه كم بازي كردن فرانك شديدا از خودش نا اميد شد. هي قاطي مي كرد و معلمه هم هي سر كوفت مي زد و مي گفت كه اگه مي دونسته فرانك اينقدر بازيش بده اصلا ثبت نامش نمي كرده .

 وقتي كه فرانك رفت و عينكش رو زد ديدش بهتر شد (منم عینکی م  اما خوب می دیم با این که چشمم ازش ضعیف تره )  و بازي ش هم بهتر شد . معلمه كه اونور بود خيلي خوب بازي مي كرد اما وجود معلممون براش استرس انگيز بود . آخرش هم گفت كه نمي خواد بياد   و هر چي باهاش حرف زدم قبول نكرد كه نكرد و جاي خودش شيرين   رو گذاشت كه بازيش خوب بود . همه ي قرارامون رو گذاشتيم و كارا خوب پيش مي رفت تا شنبه كه شيرين سرما خورد و حالش بد شد   و گفت كه فكر نمي كنه مامانش اجازه بده بياد . از شانس خوبمون معلممون اونروز اومده بود با اين كه روز كاريش نبود و باهامون حرف زد و به شيرين گفت كه اگه نياد و قرار باشه من تنهايي برم به مدرسه مون امتيازي داده نمي شه و اگه دوتايي(مثلا يه تيميم ) بريم حتي اگه برنده نشيم يه امتيازي به مدرسه مون مي دن   و شیرین رو تهدید کرد   و گفت به مامانت بگو که اگه نیای نمره ی ورزشت رو کم می دم   آبروی مدرسه می ره اگه نیای ... فرداش شد . اون شب من پدر عزيزم رو "شبانه"  فرستادم دكتر كه تاييديه ي دكتر رو بگيره كه من سالمم و مي تونم برم مسابقه . فرداش سر خوش و خجسته   و بدون كتاب رفتم مدرسه     و ديدم كه شيرين مي گه هر چي به مامانم اصرار كردم اجازه نداد . به ناظممون كه گفتم زنگ زد به معلممون كه تو باشگاه منتظرمون بود(گويا بچه هاي اون مدرسه اي كه معلمشه اون موقع يه مسابقه ي ديگه داشتن ) معلممون هم گفت كه اصلا لازم نيست منم برم و علاف شم و آخرش هم هيچ سودي برام نداشته باشه . با بچه ها هماهنگ كردم و دو نفر گفتن كه با من ميان   و به ناظممون گفتيم كه زنگ بزنه و از معلمه بپرسه كه ما بريم اونجا يا نه؟

 هر چي گفتم گفت اينا كه كارت ندارن  كه آرزو گفت پارسالم بدون كارت رفتن و همونجا فقط پول كارت رو دادن (همچین حال کردم از قیافه ی ناظممون )... ناظمه گفت حالا ببينم چي مي شه ببينم مي تونم زنگ بزنم؟

همچين مي گفت ببينم چي مي شه انگار بهش گفته بودم سوار اسب شو و نقش چاپار رو ايفا كن و برو پيامم رو برسون به معلمه   . خوبه حالا هر موقع از كلاس وسط درس ميام بيرون و با دفتر كار دارم مي بينم نشسته داره با تلفن درد و دل مي كنه .

شديدا از فشار درس هاي عزيز به حال مرگم . اينقدر كار دارم كه خودمم باورم نمي شه . محض نمونه قشنگ ترين روز اين هفته م رو مي گم: سه شنبه كه الهي از تقويم حذف شه .

1_آزمون مرآت داريم از همه ي دروس .

2_امتحان جغرافي داريم از اول كتاب تا اونجايي كه خونديم كه فكر كنم 7 تا درس باشه  و نكته ي جالب انگيز ماجرا اينه كه تا به حال ما جغرافي نخونديم چون نمي پرسيده فقط هر چي يادمونه از توضيح هاي سر کلاسشه

3_كنفرانس عربي دارم

4_ امتحان عربي داريم

5_گروه ما نمايش عربي داره (كه من راوي م و يه خروار حفظ كردني دارم )

6_يه كاردستي براي عربي بايد درست كنيم تحت عنوان گل چرخان

7_ حرفه درسي رو كه هنوز نداده گفته بخونيم كه هم سر كلاس خوب بفهميم و هم اين كه يهو سر كلاس ازمون مي پرسه

8_ يه محصول فناوري بايد درست كنيم با وسايل دور ريختني

9_ قرآن بايد بخونيم كه مي پرسه

10_ كنفرانس قرآن داريم(من و پريا ) كه يحتمل من رو خفه خواهد كرد  چون سر كلاس بلند شدم و گفتم خانوم درس بعدي رو من و پريا كنفرانس مي ديم ... حالا با اين همه كار بايد كنفرانسمون يه چيز جديد و نويي باشه  ما هم مي خوايم دو سه صفحه اي كه با عنوان "شناخت" تو هر درس دارم حفظ كنيم و مال اين درس درباره ي اون آقاهه ست كه كل قرآن رو به شعر گفته  و محض نمونه هم چندين و چند بيت از اشعارش رو تو كتاب نوشته كه قراره ما حفظش كنيم ...

از دوشنبه هم نمي گم چون به پاي اين نمي رسه فقط امتحان نيم ترم تاريخ داریم   و احتمال نزديك به يقين امتحاني كه معلم علوم مي خواد ازمون بگيره اونم نيم ترمه . آهان داشت يادم مي رفت امتحان زبان هم داريم كه خيلي سخته چون بيست تا تست مي ده كه هر كدوم يه نمره دارم و يه اشتباه خيلي خيلي كوچيك باعث نوزده شدن مي شه  البته اگه خوش شانس باشي   . بعضي از بچه هاي نسبتا خوب كلاسمون يه نمرات درخشاني دفعه ي قبل گرفتن كه بهشون پيشنهاد دادم وقتي می خوان به مامانشون نشون بدن يه عينك آفتابي هم بدن مامانشون بزنه  كه نور اين نمرات خيلي چشمشون رو نزنه   ...

 

برم از الان پيشواز درسام كه بعدا سكته نكنم. چون قول دادم كه امسال معدلم مث پارسال بيست شه  

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 19:1 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

من معمولا با جون كندن از خواب بيدار مي شم    و مشكل اصلي م كم خوابيه جوری كه احساس مي كنم زير چشمام يه متر گود رفته .

 پارسال از وقتي كه بيدار مي شدم يك ربع وقت داشتم تا دست و صورتم رو بشورم و صبحونه رو بخورم   و حاضر بشم و تا سر خيابون برمنگار با بند و بساطش و به سرويس برسم(خداییش این شکلکه خیلی به سرویسمون می خوره  آخه یه چند وقتی راننده سرویسمون نمی اومد و یکی دیگه ر به جای خودش می فرستاد  این آقا اینقدر رانندگی ش بد بود و تند می پیچید که وقتی می رسیدیم دل و روده مون به هم پیچ خورده بود   و چشمامون قیلی ویلی می رفت .  یکی دیگه که اونم فقط برای یه مدت بود دقیقا بر عکس این آقا بود و خیلی پیر بود  و باید الان بهش می گفتی نگه دار تا  سر چهار راه بعدی برات نگه داره ) ... هر كاري مي كردم نمي تونستم (و نمی تونم )زود تر بيدار شم (نه اين كه خودم از خواب پا مي شم و بابام اصلا دخالتي تو بيدار كردن من نداره! ). با نگار(سپید) هم مسير بودم. با هم تا سر خيابون مي رفتيم و من اونجا منتظر سرويس مي شدم   و نگار مي رفت سر تقاطع بعدي منتظر سر سرويس مي شد ... هميشه وقتي نگار در خونه مون رو مي زد هم زمان در حال خوردن يه ليوان نسكافه (که تموم صبحونه م همون بود )  و شونه كردن موهام و مقنعه سر کردن و...  بودم

يه بار صبح خودم بيدار شدم   و وقتي به ساعتم نگاه كردم فهميدم كه بابام چند دقيقه ي ديگه مياد بيدارم كنه . با خوشحالي شيرجه رفتم  زير پتوم چون حتي يه لحظه رو از دست نمي دم . در كمال شگفتي دريافتم كه خوابم نمي بره . با اين حال بازم دوست نداشتم تخت گرم و نرمم رو ول كنم و يه كم زود تر حاضر شم ( آخه عادت كرده بودم هول هولكي حاضر شم و مدل ديگه اي بهم مزه نمي داد ) از جام بلند شدم و شلوار مدرسه م رو پام كردم و دوباره رفتم تو تختم .

كم كم از اين روش خوشم اومد . شب قبل از خواب جورابم رو پام مي كردم بالاخره چند لحظه هم چند لحظه بود كه دير نرسم .

چند وقت بعد شلوار مدرسه م رو به جاي شلوار خواب مي پوشيدم  و ماشالله اينقدر گشاد بود كه از شلوار خوابم هم راحت تر بود . يه كم كه گذشت ديدم چرا مانتوم رو نپوشم؟   اينجوري شد كه شبا جوراب و دوتا شلوار  (چون هوا سرد بود دوتا شلوار مي پوشيدم) و بلوزي كه مي خواستم زير مانتوم باشه(بستگي داشت كه ورزش داشته باشيم يا روز معمولي باشه ) و مانتوم رو مي پوشيدم و بعد مي خوابيدم .

قيافه ي بابام توي اولين صبح ديدني بود . مي گفت فقط يه مقنعه و كوله پشتي رو كم دارم! مي گفت يهو صبحونه م هم بخورم كه راحت باشم ...

اما من گوشم به اين حرفا بدهكار نبود  و اين كار رو ادامه مي دادم و خداييش خيلي حال مي داد چون صبح فقط لازم بود مقنعه رو سرم كنم و كوله پشتي م رو بردارم  و البته يه ليوان نسكافه م هم بخورم. همه ش حال و هواي سربازي رو داشتم كه توي آماده باش به سر مي بره

پارسال سروسيمون ميني بوس بود و خيلي حال مي داد . هي هر روز ما دوما و سوما رو مي شوندن جلو و اولیا رو مي شوندن عقب   اما وقتي نصف راه رو طي مي كرديم اولی ها اكثرشون پياده مي شدن و مي مونديم من و حدود 5 تا سوم و يكي دوتا هم اول ... بعدش من و سوميا مي رفتيم عقب و مي گفتيم و مي خنديديم و اوليا ي سر خوش هم مي رفتن جلو ...

امسال سرويسمون شخصيه ... اصلا جاي مانور نداريم .ولی خوبیش اینه که دم در خونه سوار می شم   باز جاي شكرش باقيه   كه برامون پرايد نگرفتن چون 6 نفريم   و  توي يه پيكان به زور جا مي شيم ... 4 نفر عقب مي شينن و من و يكي ديگه جلو . اوايل مي گفتيم 6 نفريم و برامون خيلي عجيب بود و دردناك   اما الان ديگه عادت نداريم سرويسمون خالي باشه و جاي راحت براي نشستنمون باشه !

دو نفر از اين بچه ها  دو برابر منن و خيلي درشتن . دوتا ي ديگه شون نسبتا هم اندازه ي منن و يكي ديگه مون هم داره مي شكنه اينقدر لاغره ...

يه بار كه يكي از بچه مجبور شد با سرويس ما بياد شديم 7 نفر . من و ژاله   كه يه دختر خوش رو و شوخ و درشته جلو نشستيم و 5 نفر ديگه عقب . اوني كه بهمون اضافه شده بود اسمش زينبه   و ماشالله هيكيليه (نه اون زينبي كه قبلا گفتم اين يكي ديگه ست اون زينب قبلي لاغره ). اين كه چه جوري اون 5 نفر رو هم رو هم نشستن بماند   فقط اين رو بگم كه خيلي حال داد و خوش گذشت  چون همه ش ژاله چرت و پرت مي گفت و مي خنديد   و ما رو هم به خنده مي انداخت و من و زينب و فاطمه هم پا به پاش مي گفتيم و مي خنديدم   من که از دست ژاله دل درد گرفتم اینقدر خندیدم   هی بهش می گفتم ژاله جون خفه شو دیگه   جا برای مانور و خندیدن ندارم اما بی خیال نمی شد ولي سه تا بچه ی ديگه فقط نظاره گر بودن و لبخند ژوكوند مي زدن ...

در ضمن قصد دارم توی جلسه ی بعدی شورا پیشنهاد بدم که اسم مدرسه مون رو بزارن "خجستگان خیره" چون همه مون خیلی خجسته ایم(البته با نسبت های مختلف و به تازگی) و مثلا علوم نمی خونیم. بعدش که معلمه میاد که بپرسه می گیم نفهمیدیم پس خیره هم هستیم ( البته این برنامه ی همه مون نیست و بعضی بچه ها این جورین   فقط تازگی ها دارم یه کم خجسته می شم و کم کم دارم با خودم حال می کنم چون فردا امتحلان علوم دارم  اما می گم من که بلدم و لای کتاب رو باز نمی کنم   ولی باید زودتر جلوی این خجستگی رو بگیرم )

پی نوشت: من معمولا جمعه ها آپ می کنم اما جمعه ی دیگه نیستم  و یه کم دیر می شه آپ کردنم . می خوام با مدرسه بریم مسافرت . شنبه معلوم می شه که می ریم اصفهان یا یزد . چهارشنبه شب راه می افتیم و شنبه صبح می رسیم . شاید نگار (سپید)  هم با ما بیاد (هنوز هم در عجبم که چه جوری مدرسه مون موافقت کرد که یه بچه ای که مال مدرسه ی ما نیست با هامون بیاد  ولی خوشحالم )

پی نوشت دو: یکشنبه مسابقه ی بدمینتون دارم . خدا به دادم برسه

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:6 توسط نگار |