زنگاي رياضي هميشه برامون كويته
! خصوصا براي من
. چون هر كاري دلمون بخواد مي كنيم و معلم نازنين نمي فهمه
!
اين معلمه توي رسم خيلي حساسه و به شدت ايراد مي گيره
جوري كه پدر و مادر و صد جد و ابادت مياد جلو چشمت
. من رسم يك رو 5 يا ۶ بار كشيدم تا 20 گرفتم
. البته بهم نمره ي كم نمي داد ها
. وقتي بهش نشون ميدادم مي گفت به اين دليل و به اين دليل ازت نمره كم ميشه منم مي رفتم يكي ديگه ميكشيدم
. رسم اول خيلي آسون بود ولي مشكل اين جا بود كه خيلي پاك كردن لازم داشت
. يعني آخر كار بايد تموم مربع هاي يك در يك رو پاك مي كردي كه اگر تيز ترين پاك كن و بالاترين دقت و داشتي بازم رسمت كثيف ميشد
. اصولا در اين جور مواقع بايد طرح اوليه رو با مداد بكشي بعدش طرح كامل رو با خودكار بکشی كه وقتي پاك مي كنی خطوط اصلي پاك نشه
. معلم ما اين روش رو قبول نداره. ميگه اصل هنر براي پاك كردنشه
!
من رسمم رو قبل از اين كه بگه كشيده بودم و بهش نشون داده بودم و نمره م رو هم كامل گرفته بودم
. بعد يه روز اعلام كرد كه روز آخر براي رسمه
. حالا يه سري از بچه ها اصلا نمی دونن رسم چيه؟
خلاصه اين كه هر كي رسمش رو داده بود يكي ديگه براش بكشه
. منم براي ژاله و زينب كشيدم
. من ميز دوم مي شينم و خيلي ضايع ست كه دارم چي كار مي كنم
. بعدشم اين كه ميز معلم چسبيده به ميز جلوي ما
. به همين خاطر بعضي وقتا بخوايم و نخوايم زير ذره بينيم
. از طرف ديگه به قول پريا خيلي از اوقات به بچه هاي عقب توجه بيشتري نشون میدن و به اونا بيشتر حواسشون هست
.
من ديدم خب الان معلمه ميگه تو كه رسم كشيدي اين براي كيه؟ شروع كردم با معلمه حرف زدن
. گفتم خانوم من اينقدر اين رسمه و دوست دارم كه دلم می خواد 10 بار از روش بكشم
. معلمه هم تا من رو ميبينه نطقش باز ميشه
. چون به حرفاش علاقه نشون ميدم
. واقعا برام جالبه حرفايي كه بهمون ميزنه
. شروع كرد به تعريف كردن كه كاربرد اين جور رسما چيه و اينا
. بعد از چند دقيقه رفت به بچه ها گير داد كه چرا خودتون نمی كشيد؟ چرا دادين دست بچه هايي كه قبلا كشيدن و اين حرفا
. ولي اصلا به من چيزي نگفت
. حتي يه چپ چپ هم نگاه نكرد
.
يك شنبه به شدت مدرسه سرد بود
. داشتيم يخ ميزديم به خاطر همين كلاس از حالت كلاس بودن خارج شد
! چند نفري توي يه نيمكت چسبيده بودن به شوفاژ
. دوتا نيمكت جلوي ما رو هم چسبونده بودن به هم و عده ي كثيري توي اين دوتا نيمكت به صورت فشرده نشستن كه گرم شن
! (بگما ما به طور کلی بیست نفریم سر کلاس. کل بچه های مدرسه هم ۵۰ نفرن
)
سر كلاس داشتيم تمرينا رو پاي تخته حل مي كرديم منم يه كم با شيرين در گير شدم
. دوتا چسب زخم برداشته بود به صورت ضربدري روي مقنعه ي دنيا چسبونده بود
. دنيا هم اصلا نفهميده بود
! هي ميخنديديم معلمه هم نمي فهميد
يكي دوبار به خاطر كاراي مختلف به شيرين لگد زدم كه از اوضاع و احوال با خبرش كنم
. يه بار كه خواستم يه پام رو بالا بيارم ديدم اون يكي پاك هم باهاش بالا اومد
. اين بشر بند كفشام رو به هم گره زده بود اونم نه گره ي معمولي. گره كور
! خلاصه گره رو باز كردم و حالا نوبت من بود
.
رفتم زير ميز كه من عمليات رو شروع كنم. هر كاري كردم نتونستم دو تا پاش رو به هم گره بزنم
. دوتا پاش رو كه عين آدم كنار هم نمی ذاشت يكي جلو بود يكي عقب يكي بالا بود يكي پايين
... خلاصه به همون يه لنگه كفشي راضي شدم و شروع كردم
. بند كفشش رو در اوردم اما كامل در نيوردما يه ذره مونده بود تا به طور کلی در بياد كه ديگه بيخيال شدم
و نوك دوتا بندا رو گره كور زدم
توي اون رديف ژاله بند كفش مهرناز رو بسته به بند كفش آرزو
. وقتي مهرناز پا ميشه كه بره پاي تخته
...
پی نوشت: فرانک ورودت رو به این دنیای مجازی تبریک می گم
پی نوشت دو: یه کم برای نگار جونم تبلیغات کنم. چند وقت پیش آپ کرده بود ولی من وقت نکردم اینجا اعلام کنم
. به نگاری:
*نشسته بوديم تو سرويس و ژاله داشت علوم مي خوند
. يهو شروع كرده
:
-يك روز برخانه نشسته بوديم يهو ديديم تلفن زنگ زد
. گفتم كيسه؟
گفت جیمز چادويك هسته
. ژاله بيا با هم نوترون رو كشف كنيم
. گفتم ها باشه... يه طياره دربست گرفتيم و 6 موتور از پايپن و 6 تا طياره از بالا و ... اسكورتمون مي كردن تا رسيديم اونجا
. رفتيم با تلسكوپ
نوترون رو ديدم و جیمز گفت ها ژاله تو بيا اسم روش بزار و من گفتم بزاريم نوتورون
من - با تلسكوپ
ژاله - آره ديگه اون موقع كه ميكروسكوپ نبوده
**تو سرويس خيلي بازي مي كنيم و توي اون تنگي جا تو سر و كله ي هم مي زنيم
. خيلي باحاله
. به تازگي من و مهشاد كه جلو مي شينيم شروع كرديم به دوز بازي (همون xo) بدون كاغذ!
يعني با دستمون روي داشبورد خط رسم مي كنيم و اون خطه هم هيچ ردي به جا نمي زاره ها
اما ما به صورت تخيلي شروع می كنيم به بازي كردن
. يه علامت من مي زنم و يه علامت مهشاد. توي اين بازي بايد حافظه ت خيلي قوي باشه كه يادت بمونه كي كجا زده! یا اصلا خطوط اصلی کجان
. دیروز که با جهت می گفتیم مثلا من می گفتم:الان این رو توی شمال غربی زدم... هی هم شرق و غرب رو قاطی می کردیم
*** من مدرسه مي رسم ديگه كتاب دفترام دست خودم نيستن
. يكي تاجيك زبان رو مي گيره يكي كتاب زبان رو مي گيره.یکی دفتر ریاضی رو
... هرموقع يكي بهم مي گه كتابت؟ مي گم دست بچه هاست
. بعدش خيلي جالبه يه بار دقت كردم ديدم كه من كتابم و دادم دست زينب و شيدا و غزل. اونا از روي من نوشتن و شيدا كتابش و داده عطيه از روش نوشته
. يه سوال رو اشتباه نوشته بودم كل كلاس دست به پاك كن شدن
. پريا هم مث منه اصلا اسباب اثاثيه ش دست خودش نيست. خود بچه ها بعضي وقتا به معلما مي گن "ما كپي كل كتاب در سي ثانيه رو داريم
"
كار داشتم به همين خاطر رفتم بالا. از مامانش پرسيدم:نگار هست؟ معلوم شد كه خوابه
... مامانش گفت حتما بيدارش كنم چون خيلي وقته خوابيده
... رفتم تو اتاقش و ديدم خواب كه چه عرض كنم مرده
... هي حرف زدم... هر چي مي گم نگار ساعت 8 شبه پاشو درسات رو بخون نمي فهمه
... ديدم اين جوري نمي شه پتوش رو ازش گرفتم. گفتم شايد سردش شه و پاشه ولي به گفتن يه اَه بسنده كرد
...
_ نگار جونم پاشو ساعت هشته ها
_ خودم دارم 
_خودت چي چي داري؟
بهت مي گم ساعت هشته
_چي مي گي؟
_نگار داري خواب مي بيني؟ پاشو ديگه
_
_ اه نگار مرده رو اينقدر مشت و مال مي دادم حال و حوصله ش ميومد سر جاش و پا مي شد تكنو مي زد
بالش رو از زير سرش برداشتم ديدم يه بالش ديگه كه زير اون يكي بود و من نديده بودم رو كشيد زير سرش
... اونم ازش گرفتم... بازم همون جور خوابيده
_نگار جون پاشو هر چي بيشتر بخوابي بيشتر خوابت مي گيره ها.. خيلي خوابيدي
ولي دريغ از يه جنبش كوچولو 
_ نگار جان دارم ياسين قرائت مي كنم نيم ساعته؟
پاشو ديگه
انگار نه انگار... بالاخره دوتا دستاش رو گرفتم و به زور نشوندمش روي تخت... اگه دستش رو ول مي كردم ولو مي شد روي تخت... عين يه عروسك پنبه اي شده بود
...
***** نمایش عربی هم که هنوز داریم تمرین می کنیم. نقش اصلی رجب گدا بود که عوضش کردیم و گذاشتیم زهرا گدا
. آهنگری رو کردیم خیاطی درنتیجه نقش منم شد پیرزن
. حالا باید یه بار اجرا کنیم و فیلم بگیریم و فیلم رو بفرستیم اداره تا بعدا بریم اونجا اجرا کنیم
پ.ن : دارم شدیدا درس می خونم
. این ها رو هم تیکه تیکه هر موقع اعصاب و وقت داشتم نوشتم . ببخشید اگه به همه سر نمی زنم
(ولی تا اونجا که خودم حسابش رو دارم سر می زنما
) این امتحانا تموم شه دوباره کار و کاسبی م رو از سر می گیرم
(این صحبتا برای قرن دیگه ستا این امتحانا که تمومی ندارن
)
پ.ن بی ربط: تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد. (ناپلئون)