... طبق معمول با هر سرفه م دستم تیر میکشه و حرصم میده
. منم اصلا به روی خودم نمیارم
و تا جایی که بتونم سرفه نمی کنم
...
** دیروز کارنامه ها رو دادن
... ما م که استرس
. روز قبلش معدل بچه های نمی دونم بالای چند رو نوشته بودن رو یه کاغذ داده بودن دست دنیا که روی برد با خوش خط بنویسه
. ما م که اصلا کنجکاو نیستیم
یه نگاه انداختیم رو برگه و دیدیم من و پریا معدلمون بیست شده
... دیگه بقیه رو کاری نداشتیم با خوشحالی از مدرسه اومدیم بیرون
... وقتی رسیدم خونه به مامانم گفتم که بیست شدم با این حال تا وقتی که کارنامه نرسه دستم بازم استرس داشتم و باورم نمی شد
... بابام رفت کارنامه م رو بگیره
... توی مدرسه که بوده موبایلش زنگ می زنه و نمی فهمه چه جوری کارنامه رو میگیره و همین طور که صحبت می کرده سوار ماشین میشه و خلاصه
... نزدیکای شرکت بوده که زنگ می زنه به مامانم میگه نگار که معدلش بیست نشده
: علوم ۱۹ و ادبیات ۱۹ و املا ۱۹
و ... معدلش شده ۷۹/۱۹
... مامانم هم میگه اشتباه می کنی و بابام تازه تو قسمت اسم نگاه می کنه میبینه نوشته :فاطمه "ب"
تازه دوزاری مبارک میفته که کارنامه ی یکی دیگه رو بهش دادن
... دوباره برمیگرده مدرسه و کارنامه ی خودم رو میگیره
***پارسال به بابام گفتم برام کتاب کار جغرافی بگیره
. می خواستم قبل از امتحان یه کم کار کنم . رفته از کتاب فروشی زنگ زده میگه نگار کتاب کار جغرافی سال اول این انتشارات که میگی ندارن
... من: بابا من سال اولم؟
بابام: آهان دومی؟
الان می خرم میام.خداحافظ
...
**** یه بار بعد از مراسم کارنامه دادن و مشخص شدن معدلا و این بساطا
همه خونه ی مامان بزرگم جم شده بودیم (نه به این مناسبت فرخنده ها
. کلا ما جممون جمه
). امیر حسین (پسر عموم که هم سنیم ) به بابام گفت: عمو من که معدلم بیست نشد
... بابام هم گفت:عیبی نداره بیست مال خرخوناس تو که خر نیستی
... من ( اون سالم معدلم بیست شده بود): بابا بیست مال کیاس؟
بابام: نه ببین نگار جان ... چیزه... یعنی فرق می کنه
....
*****اشکان: مامان تو کامپیوتر رو خاموش کردی وقتی اون سی دیه توش بود؟
- نه
-راستش رو بگو دعوات نمی کنم
- آره
- آره؟
بیا برو بشین رو صندلی تنبیه . هر موقع ادم شدی بلند شو
قبلا مامان باباها بچه ها رو تربیت می کردن حالا برعکس شده
. به قول معلم زبانمون پس فردا بچه ها به ماماناشون میگن خجالت نمی کشی با این مدرک تحصیلی؟
پاشو برو درس بخون
( البته به نمونه ی زنده برامون مثال زد از یکی از آشناهاش ) خلاصه این که خدا به نسل بعد از ما رحم کنه
...
بازم طبق معمول دست چپم تیر میکشه
... یاد دکترم میفتم . یه بار که رفته بودم پیشش بهش گفتم. فقط می خندید و می گفت آخه چه ربطی داره گلوت به دستت؟
هنوزم من نفهمیدم ربطش رو و هنوزم وقتی یه سرفه ی شدید می کنم دستم تیر می کشه
. از بچگی همین جور بودم(طبق روایات مادر گرامی) دایی مامانم به این تنیجه رسیده که اینم یکی دیگه از اون خصوصیاتمه که به آدمیزاد نرفته
** آرزو به دلم موند که یه زنگ فرانک زیر لب تهدید آمیز نگه: نگاااااااااار
... یا میگه نگار این پای بی صاحاب مونده ت رو جم و جور کن
... خب دلیلش معلومه دیگه
. سر کلاس حوصله م سر میره همین جور که دارم درس رو گوش می دم پام رو تکون تکون می دم و اشتباهی پام میره روی پای فرانک
. بابا انسان جایزالخطاست!
البته بماند که من فرشته م نه انسان
... خب چیکار کنم حوصله م سرمیره
. یا این که دلم برای کفشش می سوزه شروع می کنم به تمیز کردن میز با پاک کنم
... خورده پاک کن بر جای می مونه دیگه
. منم هی یادم میره یک الی دو نفر پشت سرم می شینن
یهو این خورده پاک کنا رو می ریزم کف دستم و وقتی معلم پشتش به منه بدون نشونه گیری می پاشم عقب
... وقتی بعد از چند ثانیه بر می گردم می بینم فرانک داره عینکش رو پاک می کنه مقنعه ش رو می تکونه مانتوش رو می تکونه
... ظهر موقع ی اومدن فرانک می گه تو کیفت رو نگاه کن نگاه می کنم می بینم توی کیفم پره خورده پاک کنه
... خلاصه این که قراره بنده سال دیگه برم دبیرستان؟
تازه من بزرگشونم و عاقلشون... خدا به بقیه رحم کنه 
*** یه دختری هست به اسم شیرین
( نه اون شیرینا. اون یکی خوبه
) که دلم می خواد صبح به صبح آویزوونش کنم به جالباسی
. حالا ظهر نیوردمش پایینم عیبی نداره
فقط دلم می خواد این رو آویزوونش کنم
. اینقدر حرصم میده
فکر می کنه خیلی بامزه و خوشگل و خوش صداست در مورد هر سه هم کاملا در اشتباهه
. صداش رو می شنوم یاد قار قار کلاغ می افتم ( بیچاره کلاغ
) متاسفانه گوشام خیلی تیزه
. اکثر تیکه هایی که این می اندازه سر کلاس رو کاملا واضح می شنوم
. بقیه یکی در میون می شنون
... اگه تیکه هاش با مزه بود باز یه چیزی ولی اینقدر یخه که آدم این ریختی میشه :
... یه روز یه چیزی گفت و شروع کردیم به بحث کردن . هی این می گفت و من جوابش رو می دادم
دیدم از رو نمیره
. یهو پریا گفت نگار جواب ابلهان خاموشی ست
. منم گفتم آره راست می گی. یهو شیرین اومد دانشمند بازی در بیاره گفت پس خاموش باش
... خوشم میاد خودشم می دونه ابلهه و باید در جوابش سکوت کنم
... دیروز باز شروع کرده بود چرت و پرت گفتن... معلم ریاضی مون گفت این شیرینه خیلی تلخه
... منم گفتم نه خانوم شیرینمون شیرین می زنه
. معلمه هم با خنده گفت آره
. شیرین از اونور کلاس برگشته میگه من نشنیدم
. معلمه هم گفت تو کارت رو بکن تحفه
... پریا به این نتیجه رسیده که این خانوم (حیف اسم خانوم
) تحفه ی نطنزه
... یکی از بچه هام اظهار نظر فرمود که این سرکار تحفه نیست تف هست
( به من چه اینقدر طرفدار داره؟
)
****
_ مهرناز خونه تون کجاست؟
_ ... ( به دلیل اقدامات امنیتی سانسور شد) 
_ تو مطمئنی که خونه تون نزدیک گاو داری نیست 
_ چی؟ گاوداری برای چی؟ 
_ آخه هر روز مانتو و مقنعه ت چروکه. میگم نکنه هر روز مقنعه ت رو می دی به گاو داری که برات قشنگ بجونش؟ 
_
( سعی می کنه یه قیافه ی عصبانی به خودش بگیره ولی از شدت خنده پخش میشه کف زمین
. آخه لحن و موقعیت هم توی شدت خنده موثرن دیگه
)
حالا دیروز:
_ من فهمید که مقنعه ت رو می دی به گاو داری 
_

_ آخه خیلی ماهرانه جویده شده. می دونم تو عرضه ش رو نداری 
_ باید از تو یاد بگیرم
...
_ کجا دیدی فرشته ها لباس بجون؟
کار خود گاوداریه. از تو بعیده اینقدر با مهارت بجوی 
در مورد زینب باید بگم که واقعا دوست ماهیه
. الحق و الانصاف که شنونده ی محشریه
و بهترین دوستی که هر کسی می تونه برای خودش داشته باشه
. به موقع شر و شیطون
( ان شاالله به همه ثابت شده که من شیطون نیستم دیگه؟
) و به موقع درس خون
...
باهاش حرف می زنم میگم: زینب حال می کنم چون هیشکی جرئت نداره هیچی بهت بگه
. کافیه یکی از بچه ها چیزی در موردت بگه تا صد جد و آبادش رو بیارم جلو چشمش
. یعنی با هر کی که امسال دوست شدم با خاطراتم بهش فهموندم و حتی علنا گفتم که کسی جرئت نداره به زینب من چیزی بگه
... ۵ شنبه با مهرناز داشتیم حرف می زدیم
ـ یه روز زینب رو بزار تو جیبت و بیارش این جا
ـ تو نمی تونی زینب رو حتی ببینی. یعنی می دونی چیه؟ حتی لیاقت دیدنش رو نداری
...
ـ اِ ؟ 
ـ آره. اصلا می دونی چیه؟ یه نوری زینب داره که ببینیش کور میشی
ـ لامپ مهتابی داره؟
ـ آره. تا کور شود هر آن که نتواند دید
...
حالا زهرا زنگ زده:
ـ سلام خوبي؟
ـ سلام. مرسي. شما؟
ـ زينبم ديگه
ـ كدوم زينب؟
صدات نا آشناست ... اي زهراي در به در تويي؟
ـ زهرا كيه؟
ـ غلط كردي من تو رو نشناسم كه به درد لاي جرز ديوار مي خورم
.
ـ باشه بابا
. دو تا زينب داري؟
ـ آره. البته بگما. هيشكي جاي زينب خودم رو برام نمي گيره
...
ـ انقدر بدم مياد از زينب... اه... اه
ـ ببين زهرا
اصلا عقايد تو و نظر تو براي من مهم نيستش
. تو هر نظري داري داشته باش اما حق نداري جلوي من در مورد زينب اين طوري حرف بزني
هزار بار بهت گفتم اگه نمي توني احترام زينب رو نگه داري با منم حرف نزن
. كاري نداري؟
ـ نه
...
چند روز بعد خودش عين بچه ي آدم زنگ مي زنه و از زينب معذرت خواهي ميكنه
...
يعني اين جوري بگم كه حتي اگه پريا هم چيزي بهش بگه من به پريا مي توپم
. که یعنی چی؟
حالا من و نگار:
ـ آهان ثریا شبیه زینبه
ـ نه زینب من یه چیز دیگه ست
ـ نه نمی گم که از نظر اخلاقی از نظر شکل صورت
ـ نه نه. زینب من یه چیز دیگه ست. اصلا از ثریا هم خیلی خوشگل تره
ـ مگه تو ثریا رو دیدی؟
ـ نه می دونم زینب بهتره
. ببین با من بحث نکن زینب با همه فرق می کنه
...
حالا زینب زنگ زده داریم شرح حال میدیم:
ـ آره نگار اصلا اینا آدم نیستن. من که با یکی از بچه ها حدود دو هفته دعوا داشتم که یعنی چی که در مورد نگار این طوری حرف می زنی؟
ـ ولشون کن بابا هیچ کدومشون آدم نیستن
ـ سرم خورده به شیشه ی ماشین. یکی از بچه ها به من میگه چرا عزرائیل اومد دست خالی رفت؟
ـ می گفتی اون می دونه بیاد طرف تو می زنم شل و پرش می کنم
جرئت نداره بیاد طرفت
... ببینم شماره ی این دختره رو بده من بهش بگم عزرائیل کجا ها میره و کجاها نمی ره
... بزار من یه صحبتی کنم ببینم چی میگه؟ اصلا بعدش جرئت داره حرفی به تو بزنه؟
ـ
. راستی نگار من نظر یکی رو دیدم تو وبلاگت چی می گه؟
می خواستم یه چیزی بگما گفتم قبلش با تو حرف بزنم . چقدر پرروئه
... ( که حدسش درست در اومد و دقیقا همونی شد که می گفت
)
. هنوزم میگم با این که کاملا و صد در صد مطمئنم که خودت جواب همه شون رو می دی باز میگم می تونی روی کمک من حساب کنی
و این رو بدون که همیشه پشتتم
( و فرقی م نمی کنه که طرفت بزرگ باشه یا کوچیک
. یادته چکه رو؟ همونی که توش قول داده بودم که همیشه در کنارت بجنگم
. متنهای مراتب اون یه تبصره داشت
. نوشته بود: البته اگه طرفت خیلی گنده نباشه اما من تبصره ش رو بر می دارم
. به هر کی که دلت می خواد آدرس وبلاگ من رو بده که بهش بفهمونم که زینب کیه و دوستش کیه
) همینا دیگه باقی صحبتا هم باشه پشت تلفن
. اینا رو ثبت کردم تا همه بدونن که من چه دوست خوبی دارم
تا صد سال دیگه هم یادم نره (هر چند می دونم یادم نمیره) که چه دوستی دارم
پی نوشت : گلوم به شدت و به طرز فجیعی درد می کنه و رو به موتم
. فرزانه جونم تولدت مبارک
. همین؟
یعنی واقعا فکر کردین تموم شد و الان می خوام برم سراغ خاطرات و این بساطا؟
خیر. الان می خوام یه جشن بگیرم
. می دونم محرمه می دونم شهادته اما این تولد مجازیه دیگه درسته؟
اول کیک
(کی گفت شیکمو؟
) :

حالا کادوها
این از طرف من
:
اينم از طرف نگار (سپيد) (به من چه؟ خودش بره قرمز شه
):

(چیه خب؟ سلیقه هامون مث همه !
)
اینم یه سری کادو که بقیه دادن
. اسماشون روشه . بگیر دیگه فرزانه جون از کت و کول افتادم
حالا دسر ( از شام خبری نیستا!
)

اينم وبلاگ خودشه
(وبلاگ فرزانه جونم
) . برين همونجا تبريك بگين
.