تبليغاتX
دختر شرقی
مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin
* چند وقت پیش میخواستیم بریم خونه ی مامان بزرگم. قبل از رفتن به موهام ژل مالیدم که خراب نشه . یکی نیست بگه تو که همیشه همینه مدل موهات و تو خونه صاف و صوف وایمیستن لابد اونجام بری "اگه زیاد ورجه وورجه نکنی"!  مدلشون به هم نمیریزه دیگه ... اون روز جونم بالا اومد چون اصلا موهام درست سر جاشون نمیموندن . اصلا حالت نمیگرفتن تا روز بعدش موهام رو شستم و دوباره مث اول بچه های خوبی شدن . فقط من این وسط موندم حیرون. مگه ژل نباید به حالت گرفتن مو کمک کنه؟ چرا برای موهای من برعکس عمل کرد؟ thinking مسلما ایراد از موهای من نبوده و ایراد از ژل بوده. من میدونم big grin...

**تعطیلات عید خیلی خوش گذشت خصوصا به بنده که تموم تلاش خودم رو برای نابودی اینجانب به کار بردم!big grin یه بار که اومدم از اینور جوب بپرم اونور جوب کنار استخر و از اونجایی که هوا تاریک بود نتونستم تشخیص بدم دارم کجا میپرمwhistling... نگو جایی که من زمین فرض کرده بودمش فقط علف بود که به صورت افقی! رشد کرده بود raised eyebrow. پام رو که روشون گذاشتم مسلما نتونستن من رو نگه دارن و بنده با پای راست افتادم توی جوب و در نتیجه با زانوی چپ محکم خودم به لبه ی استخر ... تا چند دقیقه نمیتونستم از زور درد جم بخورم از جام. یواش یواش اومدم توی ایوون و بابام پام رو نگاه کردو و دید خونم اومده... وقتی اومدم تو تازه دردش رو درک کردم . انگار که اولش گرم بودم نفهمیده بودم! اینقدر پام درد میکرد که رو به موت بودم . گفتم پام شکسته باید قید زانوی چپم رو بزنم و باید برم گچ بگیرم و این صحبتا که خدا رو شکر کار به اونجاها نکشید daydreaming - New!. زخمش داره خوب میشه اما کبودیاش هنوز نرفته... ژاله جان اظهار نظر فرمودند که بنده به طور کلی با پاهام مشکل دارم و برام اضافی ن. تاکید کردند که باید برم قطعشون کنم!!:14:                                                                                                                             یه روز صبح بابام همین جور که داشت از خواب بیدارم میکرد گفت دستت چی شده؟surprise من: کدوم دستم؟ وقتی که زخمی رو که بابام نشون میداد دیدم کف کردم.  روی مچ دست چپم یه جای زخمه که نمیدونم سوخته؟ بریده؟ نمیدونم اصلا کی زخم شده  batting eyelashes. فکر کنم تو خواب یه بلایی سرم خودم اوردم big grinوگرنه شب قبلش تا اونجا که یادمه سالم بودم ... در این موردم شیرین جان yawn اظهار نظر فرمودند که بنده رو زدن hee hee. اما هر چی به اون مغز! فشار اورد دید نمیتونه حدس بزنه با چی کتکم زدنloser. منم گفتم لابد منم وایسادم بر و بر نگاشون کردم که بزنن شل و پرم کنن .  

*** کلمه و ترکیب های اشکان :( به "ر" میگه "ل" )  

نگالی (همون نگاری) آقاهه این شیشه لو به ما فولوشته؟ )فولوشته = فروشته = منظورش فروخته بوده!)      

توی بشقاب قلمز بی کم لنگ غذا میخوام! (اینقدر دستور داره که تمومی نداره. میگه لباسم هر رنگی هست باید بشقابم هم همون رنگی باشه! مامانم رفته همه رنگ این بشقاب پلاستیکیا رو براش گرفته. من موندم اگه لباسش راه راه باشه من باید چه خاکی بریزم تو سرم )

لیوان بی دسته دالی میخوام  (بچه لیوان لیوانه دیگه تو به دسته ش چی کار داری؟ )

آدامس بی تند دالی؟ 

             

 پی نوشت: زینب عزیزم تولدت مبارک  . خیلی دلم میخواست یه پستم رو به طور کلی به تولد تو اختصاص بدم اما نشد. ۸ فروردین من شمال بودم و اونجا نمیتونستم آپ کنم. شرمنده... به هر حال من عاشق این روزم چون یکی از فرشته های مهربون خدا اومد روی زمین. امیدوارم سال های سال با خوبی و خوشی زندگی کنی عزیزم    

پی نوشت جدید مخصوص زینب: زینب تو کجایی؟ thinking هر چی زنگ میزنم خونه تون که کسی گوشی رو برنمی داره در هر ساعتی که زنگ میزنم بازم صدای بوق بی پایان تلفن میاد . مطمئن بودم که یه زنگ بهم میزدی ولی دارم از نگرانی منفجر میشم . بدبختی اینجاس که دیگه شماره ی دیگه ای ازت ندارم. چرا خریت کردم و شماره موبایلی چیزی ازت نگرفتم؟ خب معلومه دیگه همیشه در دسترس بودی اما الان... خواهش میکنم اگه این پست رو خوندی یه خبری بهم بده که سالمی و منو از نگرانی در بیار  loser

پی نوشت جدید تر از اون یکی: زینبم پیدا شد. الانم به شدت سرم شلوغه و به خاطر همینه که به بقیه کم سر میزنم. یه سری تصمیمات دارم که بعدا راجع بشون می نویسم...  

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:5 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin
*یه چند وقتی بود یه شیشه ی کوچولو توی کتابخونه ی نگار (سپید) بهم چشمک میزد . ازش پرسیدم چیه؟ گفت عطر مشهدیه که یکی براش اوردهloser. این بدبخت بی مصرف افتاده بود یه گوشه :41:. گفتم عیبی نداره بدش به من به درد من میخوره:14: . اگه اشتباه نکرده باشم توی امتحانای خرداد بودیم که این شیشه رو با خودم بردم مدرسه نگار با بند و بساطش سر این شیشه از این رولا داشت میدونین دیگه کدوم رو میگم (همونی که سر این مام مایع هام داره )... در یک فرصت مناسب شروع کردم به مالیدم سر این شیشه به مقنعه ی یکی از بچه ها big grin. تنها چیزی که یادمه اینه که طرف هیشکی نمی تونست بره اینقدر این عطر مشهدی خوشبو و محشر بود. هر جا میرفت جیغ و داد همه می رفت هوا rolling on the floor...

** معلم علوم پارسالمون فاقد هرگونه اطلاعات مفید درسی بودshame on you . خیلی از اوقات چرت و پرت به هم میبافت و تحویل ما میداد. هر بار شروع میکرد چرت و پرت گفتن من ناخودآگاه برمیگشتم طرف دوستم ببینم اون چه عکس العملی نشون میده raised eyebrow. بدبختی اینجا بود که دوستم هم بر میگشت طرف من... کلی م معلمه غر میزد که چرا شما دوتا هی همدیگه رو نگاه میکنین. یه بار آزاده که توی اون ردیف بود گفت: خانوم بقیه ی مطالب رو هم بگین ما تو دفترمون بنویسیم not worthy. دلم میخواست کله ش رو بکنم. همین جوری موقع خوندن کتاب و جزوه های معلمه عزا میگرفتیم حالا یه بارم که معلمه نمیخواست اطلاعات اضافه بگه (آخه بدبختی این بود که اطلاعات اضافی ش غلط بود) این آزاده گیر داده بود خانوم بقیه ش رو هم بگین. من یه دستم رو مشت کردم و آروم کوبیدم کف اون دستم طوری که ستاره که کنار آزاده نشسته بود ببینه و آروم گفتم خفه ش کن آزاده رو دیگه ... که یهو معلمه گفت "ب" (من!) داری چیکار میکنی؟ علامت میدی؟ raised eyebrow  من به سرعت حالت دستم رو جوری کردم انگار دارم قلنج دستمو می شکونم و با لحن مظلومانه batting eyelashes  گفتم خانوم دارم قلنج دستمو می شکونمwhistling ... این جوری شده بود که معلمه به شدت به من مشکوک شده بود و هر حرکتی از جانب من رو میذاشت به حساب علامت دادن rolling on the floor

*** خیلی از اوقات زنگ میزنم به زهرا و میگم من نیلوفرم. این بشرم نمیتونه تشخیص بده و شروع میکنه به حرف زدن big grin. یه بار زنگ زدم و وسط حرفام گفتم از نگار چه خبر؟ گفت  نگار خره رو میگی؟ من: زهرا می کشمت من خودم نگارم

**** سر امتحان ریاضی نشسته بودیم که معلمه به عطیه گفت: سرت رو برگه ی خودت باشه  . عطیه: خانوم من این سوالا رو نوشته بودم. مگه نه زینب؟ surprise و به این صورت بود که کلاس رفت هوا. آخه بچه چرا عذر بدتر از گناه میاری؟ اگه تقلب نمیکنی پس زینب از کجا میدونه که تو نوشتی یا نه؟ rolling on the floor

 پ.ن: آخ جون سال ۸۷ داره میاد . خیلی خوشحالم یه جور شور و هیجان خاصی دارم به خاطر عید . طبق معمول داریم میریم شمال ( یه بار نشده که سال تحویل خونه ی خودمون باشیم. یا شمالیم یا خونه ی مامان بزرگم تو تهران که اونم یک یا دو دفه بیشتر نبود .) اونجا نمیدونم چقدر دسترسی به اینترنت دارم.daydreaming - New! به احتمال زیاد نظرات رو میخونم اما آپ کردن معلوم نیست. حالا من سعی خودم رو میکنم . ببخشید دیگه وقت ندارم بیام تک تک وبلاگا خداحافظی .                       سال نوتون مبارک. امیدوارم این سال برای همه تون خوب و پر از شادی باشه  (خودم عادت ندارم اینطوری حرف بزنمrolling on the floor )  

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 15:26 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

توی پست قبل اکثرا گفته بودن من شیطونم cool. من که هنوز از شیطنتام چیزی تعریف نکردم کهsurprise ... چه جوریاس؟ whistling

 

*پارسال و سال قبلش آب بازی توی مدرسه رونق عجیبی پیدا کرده بود . هوام گرم بودم فجیع . منم یه شیشه آب یخ همرام بود همیشه raised eyebrow. یه بار اومدم بشینم سر جام دیدم یکی از بچه ها نشسته رو صندلی م ( از این صندلی تکیا بود سال اول)

- میشه بلند شی میخوام بشینم yawn

- نه hee hee

- باشه فقط بزار از تو کیفم یه چیزی بردارم shame on you

- بردار big grin

کیفم دقیقا پشت سرش بود روی شوفاژ. از توی کیفم شیشه آب یخم رو در اوردم و یه کم ریختم پشتش . بشمار سه از روی صندلی پرید هوا dancing

- ا پاشدی؟ دستت درد نکنه rolling on the floor...

 

** اصولا پارسال یا من گچی بودم یا خیس batting eyelashes... مانتوم شده بود مث تن گورخر که راه راهه  از بس بچه ها روش گچ کشیده بودن loser  البته ناگفته نماند که خیلی از اوقات خودم شروع می کردم و هیچ وقتم هیچ گونه اعتراضی نداشتمwhistling

 

*** پارسال داشتیم با ستاره شوخی میکردیم شوخی شوخی یه دونه آروم زدم تو گوشش . آنچنان زد تو گوشم که هنوز که هنوزه یادم نرفتهbring it on . بعد از این که زد ناخودآگاه نشستم رو زمین و از شدت درد گوله گوله اشکام میومد پایین surprise. خودمم مونده بودم که این چه جوری زده که من اشکم در اومده؟ منی که پام شکست حتی بغضم نکردم thinking. اینم بگم که نه تنها اونموقع بلکه هیچ وقت از دستش ناراحت نشدم و هنوزم که هنوزه میگم ستاره یادته چه سیلی ای بهم زدی؟laughing در حالی که منفجر میشه از خنده میگه آره تا صد سال دیگه م یادم نمیره!! rolling on the floor

 

**** امتحان ترم اول اجتماعی پارسال کلاسا رو مخلوط کرده بودن و از خودشون یه شیوه ای ابداع idea کرده بودت که مثلا جلوی تقلب رو بگیرن applause . جوری بچه ها رو میشوندن که دو تا هم کلاسی و کلا هم پایه ای! کنار هم نشینن . یه اول، یه دوم، یه سومnot worthy ...

پست سر من یه سومی نشسته بود که تا لحظه های آخر داشت دوره میکرد و کتابش دستش بود. الان که من دارم کتاب اجتماعی رو میخونم می بینم حق داشته اینقدر قاطی پاتیه همه چی at wits' end - New!... یهو کلافه شد و کتابش رو مث بشقاب پرنده پرت کرد و گفت: بعدا... (تیکه کلامی که اون زمانا توی باغ مظفر مهران مدیری میگفتbig grin ) دو دقیقه نگذشته بود که دیدم کتاب اجتماعیه که از این طرف به اون طرف پرواز میکنهsurprise . کم کم جامدادی م اضافه شد به این برنامهwhistling ... یه جامدادی افتاد رو میز من. اومدم پرتش کنم برای زهرا که یهو ناظمه اومد تو و من رو با جامدادی آماده ی پرتاب مشاهده نمود raised eyebrow. چشمش روشنdaydreaming - New!. زیارتش قبول batting eyelashes...

 

پ.ن: این داستان ادامه دارد big grin

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:5 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin
خسته شدم از بس من حرف زدم . دلم می خواد بدونم نظر اطرافیانم در مورد من چیه؟  من رو چه جوری شناختن ... از هیچ گونه انتقادی ناراحت نمیشم   فقط ممکنه دودمان شخص انتقاد کننده رو برباد بدم   ولی بی شوخی خوشحال میشم اگه نظرتون رو در مورد خودم و وبلاگم بگین ... اصلا شاید خاطرات من برای خودم جالبن و بقیه از خوندنشون لذتی نمی برن . من دوست دارم ثبتشون کنم و بقیه هیچ اجباری ندارن ولی اگه بدونم خوشتون نمیاد هیچ کاری نمی تونم بکنم . چون واقعا از نوشتن و خوندنشون لذت میبرم . فقط اگه بدونم کسی خوشش نمیاد میفهمم که دارم برای دل خودم می نویسم . هیچ وقت نگفتم نظر بدین   اما این بار اگه نظرتون رو بگین خیلی خوب میشه چون تا نظر همه رو ندونم بیخیال نمیشم و پست بعد رو نمی نویسم   

اینم خیلی مهمه : من رو چه جوری شناختین؟   شیطون (عمرا   ) آروم؟  ساکت؟    کلا بخواین توصیفم کنین چی میگین؟ (فقط یه کلمه نه ها   ) برام جالبه ببینم بقیه ازم چه برداشتی کردن

پ.ن جدید: ببخشید اگه کم سر میزنم یا دیر جواب میدم ... الان دارن سقف رو نقاشی می کنن که بعدش کاغذ دیواری میکنن ... از بوی رنگ دارم میمیرم ... توی این وضعیتم نمیتونم درس بخونم  امتحانای ماهانه مونم شروع شده   از اتاقمم آواره شدم اومدم تو پذیرایی   خلاصه خونه به دوش شدمنگار با بند و بساطش ! ولی در عوض اتاقم بهتر میشه   به احتمال زیاد امشب بریم خونه ی خاله م که از بوی رنگ راحت شیم ...    

پ.ن جدید تر از اون یکی!: بعد از چند روز در به دری برگشتم. دو روزم خونه ی مامان بزرگم سکنی گزیدم! الان به طرز فجیعی خسته و کلافه م همه چی به هم ریخته ست و یه عالمه کار دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:18 توسط نگار |