يه سري مدرسه زينب انتخاب كرده بود كه بريم و آزمون ورودي بديم
كه يه مدرسه پيدا شد بيخ گوشمون
. پياده ميشه رفت و اومد و خوبي ش اينه كه يه خيابون با شركت بابام فاصله داره... مدرسه مال دكتر نكوئيه و ميگن خيلي عاليه
. هم شوهر خاله م تاييدش كرده و هم يكي از همكلاسياي بابام در دوران دانشگاه اونجا براي پيشا زبان تدريس ميكنه
.
ديگه بيخيال تيزهوشان شدم. چه قبول شم و چه قبول نشم ديگه نميخوام برم
. اگه تا الان اصرار داشتم به خاطر كنكور بود. ميگفتم برم اونجا باهامون براي كنكور كار ميكنن
. مگه مرض دارم هم راهم رو دور كنم و هم برم يه مدرسه اي كه بايد توش در حد خودكشي درس بخونم؟
وقتي ديگه كنكور رو برداشتن و شده شرط معدل من به مدرسه اي نياز دارم كه مطالب كتاب رو خوب و درست و حسابي بهمون درس بده نه اين كه كتاب رو بيخيال شه و بچسبه به مطالب اضافي
. من با چند تا از بچه هايي كه تو راهنمايي فرزانگان بودم حرف زدم ديدم يه سري از مطالب جزئي توي كتاب رو بلد نيستن
. خب من نميخوام اينجوري باشم ديگه. بعدشم اين مدارس اينقدر امتحانا رو سخت ميگيرن كه نمره ي بچه ها مياد پايین
. منم به همون نمره نياز دارم ديگه
...
شنبه رفتم همون مدرسهه براي مصاحبه و شكر خدا قبول شديم و اينا ديگه
جواب آزمون تيزهوشانم سه چهار روز ديگه مياد. خب بياد به من چه؟
يه خراوار كلاس تابستوني ليست كردم كه برم ثبت نام كنم
. جزو الويت هاشم گيتاره
. صداي اين ساز من رو ديوونه ميكنه. عاشقشم
.
ديگه اين كه از يك مرداد تا 15 شهريور بايد بريم مدرسه
. سه روز در هفته س كه تازه اونم يه روزش تفريحه
جيگرم دراد
. خسته نشيم؟
پ.ن كارنامه اي: كارنامه م رو گرفتم
. يه 75/19 توش دارم كه مال اجتماعيه با يه 5/19 كه مال تاريخه
. معدل كل هم شده 97/19
. حالا من سر پل صراط يقه ي اين معلمه رو ميگيرم. مگه الكيه؟
چه جوري دلش اومده 75/19 بزار تو كارنامه ي من؟
ميگه يه تست غلط داشتي كه نيم نمره بود. طبق قانون با مستمر جمع شده و ميانگين گفته شده و در آخر نمره ت شده 75/19 ... آخه من كه به همه ي تستام مطمئن بودم
.
اصلا فداي سرم فداي يه تار موم
. قربون خودمم ميرم
. دست خودمم درد نكنه
. گل كاشتم
پ.ن برقی
: كاشكي برق توي ساعات مشخصي ميرفت
. ببينم ميتونن اين بانداي اتاق منو بسوزونن؟
هر بار كه برق ميره اينا يه صدايي ميدن كه من مو به تنم سيخ ميشه
.
پ.ن تولدی
: تولد ساحل جونم دختر عموی گلمه
. عزیز دلم من خیلی این روز رو دوست دارم چون که یه فرشته ی خوب اومده توی جمع فک و فامیلای ما
و همیشه جای یه خواهر نداشته رو برام پر کرده
و مطمئنم اگه یه خواهر داشتم به همین اندازه دوستش میداشتم
.امیدوارم که به هر چی که دوست داری برسی
.
از طرف امین و زهرا به یه بازی دعوت شدم ( هر دو موضوشون همین بود):
اگه بهم خبر میدادن که فقط ۲۴ ساعت دیگه زنده م چیکارا میکردم؟
دفتر چه تلفنم رو برمیداشتم و به همه زنگ میزدم. برای حلالیت طلبیدن؟
نه بابا من که کسی رو اذیت نکردم
. زنگ میزدم و بر و بچه ها رو خبر میکردم و یه جایی باهاشون قرار میذاشتم. اگه شد خونه اگه نشد بیرون ( در اون شرایط مسلما مامانم موافقت میکرد که بچه ش آرزو به دل نمیره
) بعد میرفت م و خاطراتمون رو باهم مرور میکردیم و برای بار اخر با دوستام میخندیدم
و ازشون حلالیت میطلبیدم
. بعدشم تک تکشون رو بغل میکردم
و به همه شون میگفتم که توی زندگی جای ویژه ای داشتن و همیشه به فکرشون بودم و همیشه دوستشون داشتم
.
بعد میومدم و یه دل سیر برای خودم گریه میکردم
. حالا دیگه ابغوره گیری تعطیل
.
بعدش میومدم و وبلاگم رو آپ میکردم و از همه حلالیت میطلبیدم
. وبلاگم رو هم میسپردم دست یکی که هی آپش کنه و هی همه بیان و برای من فاتحه بفرستن
.
برای بار اخر به گوشه و کنار اتاقم نگاه میکردم. اتاقی که ۱۴-۱۵ ساله دارم توش زندگی میکنم
. یک بار دیگه تک تک وسایل اتاقم رو نگاه میکردم و سعی میکردم جای هر کدوم رو برای همیشه توی ذهنم ثبت کنم
(نمیشه وسایلام رو با خودم ببرم؟
).
برای بار آخر رمانام رو برمیداشتم و ورقشون میزدم. کاری که هرگز ازش خسته نمیشم
. بعدشم همه ی آهنگایی که دوستشون دارم و باهاشون خاطره دارم رو یه بار گوش میکردم
.
برای اخرین بار بابام رو بغل میکردم
و بهش میگفتم چقدر دوستش دارم.شایدم یه فیلم مهیج گیر اوردم و نشستم با بابام دیدمش
. بعدشم نوبت مامانم بود. حسابی بغلش میکردم و میگفتم اگه گهگداری اذیتش کردم منو ببخشه
. بعدشم اشکان رو بغل میکردم و تا جایی که در توانم بود میچلوندمش
و برای بار آخر بهش میگفتم: من عاشق یه پسری م و خیلی دوستش دارم، از همه بیشتر. میدونی اسمش چیه؟
اونم با همین صدای قشنگش میگفت: اشکان
.
دیگه چی کار مونده؟ آهان. خاله هام و دایی م و بقیه رو دعوت میکردم و به همه شون میگفتم که چقدر دوستشون دارم. هر چند خودشون میدونن
. به ساحل میگفتم که بابت اون کرمایی که ناخواسته! میریختم منو ببخشه. از بقیه ی فک و فامیلم حلالیت میطلبیدم ( مگه چیه؟ من از راننده سرویسمون هم حلالیت طلبیدم
)
بعدشم مامان جون ( مامان بابام) رو محکم محکم بغل میکردم و تا جون توی تنم بود بوسش میکردم
. ازش خواهش میکردم یه لیوان چایی بهم بده
( من فقط چایی های مامان بزرگم رو دوست دارم)
آخ آخ دیدی داشت یادم میرفت؟ برای بار آخر اونی که بدم میاد رو نفرین میکردم
و به یکی میسپردم که هر از گاهی که یاد من می افته یه فاتحه برای من بخونه و یه بد و بیراه بگه به اونی که ازش بدم میاد
.
آخ معلمام نباید از قلم بیفتن. میرفتم معلم آمادگی م رو میدیدم
. شاید بقیه ی معلم هایی م رو که دوستشون دارم رو میرفتم میدیدم ولی اگه وقت نشد تلفنی باهاشون حرف میزدم
.
اختیار همه ی وسایلام رو میدم به مامانم و میگم به هر کی که دوست داشت بده. بعدشم از بقیه خواهش میکردم اگه وقت مردنم عضوی از بدنم به درد میخورد اهداش کنن به مریضا
.
فکر نکنم دیگه کاری توی این دنیا مونده باشه. با هر چیزی که دوست داشتم خداحافظی کردم و ازشون دل کندم ( آره جون خودم
تا صد سال دیگه م نمیتونم دل بکنم) کلی م میگفتم خداجون غلط کردم و ببخشید
. امیدوارم که واقعا بخشیده بشم
چقدر خداحافظی سخته ها
. وقتی به تموم چیزایی که دوست دارم فکر میکنم و میبیم باید یه روزی ازشون خداحافظی کنم دلم میخواد زار بزنم. حتی فکر کردن به خداحافظي م برام سخته
. آخه اينم شد موضوع؟
مو به تنم سيخ شد. وسطش خودم بغض كرده بودم. بابا اين موضوعا به روحيه ي من سازگار نيست 
من همه ی اونایی که برای پست بازی دعوت کرده بودم رو برای این بازی م دعوت میکنم
خونه ی مامان بزرگم طبقه ی پایینمون بود و خونه ی عموم طبقه ی بالامون ( البته تا یکی دو سالگی ما. بعدش عموم اینا رفتن) من تا ۵ دبستان هر روز پایین پیش مامان بابام و بابابزرگم بودم و در مواقع ضروری که به وجودم توی خونه نیاز بود باید والدین محترم بنده رو با کاردک جم میکردن و میبردن خونه ی خودمون
. کلا خونه ی ما ۳ و نیم طبقه س. یعنی یه زیر زمین. یه همکف که یه کم از کف بالاتره
و دو طبقه بالای همکف! خونه ی مامان بزرگم اونموقع ها توی همین "مثلا همکف" بود
.
یه بار که من و پدرام (پسر عمه ی محترم) توی اتاق داشتیم توی سر و کله ی هم میزدیم
( آره جون عمه م. همینقدرم داشتیم آروم و معصومانه بازی میکردیم
) نمیدونم از کجا این فکر شیطانی توی سرش افتاد و از پنجره رفت بیرون
. اون طبقه م از این نرده ها داشت که بهشون میگن دزدگیر. خلاصه اون از پنجره رفت بیرون و یه کم به این نرده ها آویزون موند
و بعد اومد تو و گفت حالا تو برو. یکی نبود بهم بگه "اخه دختر تو که عاقلی چرا به حرف این گوش میکنی؟ تو که میدونی این پسرا ناقص العقلن پس گوش نکن به حرفش دیگه. مگه هر کی بزرگتر باشه عاقل ترم هست؟"
ولی خب هیشکی نبود که اینا رو بهم بگه و منم که بدم نمیومد این تجربه رو داشته باشم
جوری که انگار کار خیلی طبیعی ایه و روزی هزار بار انجامش میدم از پنجره رفتم بیرون و این نرده ی عمودی رو گرفتم و آویزون موندم تو کوچه!
همون موقع مامانم که خیلی شاد بوده که منو گذاشته پیش مامان بزرگم و اون حواسش به من هست و اینا
برمیگرده خونه و وقتی داشته از کنار کوچه رد میشده یه نگاه به توی کوچه می اندازه که میبینه که جیگر گوشه ش بین زمین و هوا معلقه
!!
مامانم اومد و كلي م دعوام كرد
ولي فكر كنم خيلي حال كرده بودم چون الان عجيب به سرم زده كه دوباره اون كار رو تكرار كنم
. فقط يه مشكل وجود داره و اونم اينه كه من ديگه نميتونم از لاي نرده ها رد شم. بزرگ شدنم بد دردسريه ها نه؟![]()
پ.ن: اینجانب به پسر عمو م نیز مشکوک بودم که طی عملیات خطیری از پسر عمه جان اعتراف گرفتیم که کار خود ناکسشان میباشد.![]()
پ.ن۲: باور کنین اینی که نوشتم خیلی کم بودا
. تقصیر این ایکوناس که نمیتونم ازشون دل بکنم
شونصد سال پيش از طرف حانوم میم جونم دعوت به يه بازي شدم. الوعده وفا
. حتي بعد از شونصد سال
…
10 چيزي كه دوست دارم:
1- دوستام و خانواده م
. اونايي كه به معني واقعي برام دوستن رو خيلي خيلي دوست دارم
. براي خوشحاليشونم هر كاري از دستم بر بياد انجام ميدم
. (چه تو دنياي مجازي و چه توي دنياي واقعي مون
)
2- هر گونه خاطره و يادگاري
. حتي اگه خودم براي خودم هم يادگاري بگيرم دوست دارم
… حتي اين يادگاري ميتونه يه جمله باشه. يه دستخط يه آهنگ. در واقع هر كوفتي كه منو ياد چيزي كه دوست دارم بندازه
(خاطره يا ادم يا هر چيز ديگه
)
3- آهنگاي 0111 و آريان و آرش يوسفيان و حميد عسگري و اينا ديگه
. با هركدومشم كلي خاطره دارم
… البته نوع آهنگ بستگي به شرايط و اوضام داره در هر زماني با يه آهنگ حال ميكنم
4- كتاب به خصوص رمان
. البته براي وقت فراغتم رياضي رو به عنوان درس دوست دارم (رمان كه براي اوقات فراغت نيست. اون از برنامه هاي اصليه!
)
5- تاب بازي
. اصلا وقتي ميشينم رو تاب ( اونم اينجا نه. شمال
) يه احساس خيلي قشنگي بهم دست ميده. اون روز به اين نتيجه رسيدم كه ميتوني با يه حركت ساده ي تاب بچه ها رو شاد و غرق خوشحالي كني
. در صورتي كه هرچي بزرگتر ميشن توقعشون بالاتر ميره
6- اخلاق خودم
( واقعا شرمنده م
ولي چيكار كنم؟
از اخلاق خودم خيلي راضي م
)
7- وسایل جور واجور و بامزه برای اتاقم
. از هر چیز جدیدی استقبال به عمل میاد
البته همين الانشم عاشق اتاقمم. خيلي دنجه و حال ميده
8- خنده
و شوخي و سر به سر بقيه گذاشتن. من عاشق خنده م بدون اون زندگي م نميگذره
9- بچه ها
. اين بچه ها رو اول مهموني بدين دست من آخر مهموني به زور ازم بگيرين
. عاشق بچه هام. به خصوص اگه خواب باشن
!!
10- گل رز
و نرگس و مريم و نسترن … ولي اين چند تا رو از بقيه بيشتر دوست دارم
حالا 10 تا چيزي كه بدم مياد
1- اينايي كه توي وبلاگم برام شماره ميزارن. از اين كار در حد مرگ متنفرم
…
2- آدم زبون نفهم و بي منطق و كنه
3- آدماي جلف كه جرئت نداري به كسي بگي اينا از اشناهاي منن
4- دوغ گازدار
( خودم میدونم دوغ داغ نمیشه و بخار نمیکنه
) و ابگوشت
5- رشته ي تجربي يا هرچيزي كه به اعضاي بدن مربوط باشه (روي غذا خوردنم تاثير ميذاره و نميتونم غذا بخورم)
6- معلمايي كه هيچي بارشون نيست و وقتي يه سوال رو ميپرسي كلي ميپيچوننت و اخرشم جوابتو نميدن و ميزنن به كوچه ي علي چپ
7- آدماي خود شيفته و مغرور
8- كسي كه بخواد چيزي رو ازم پنهون كنه يا بهم دروغ بگه
9- آدماي شير برنج
10- اينايي كه نگين ميزارن رو بيني شون
حالا کسانی که من دعوتشون میکنم: مامان یاسی. ساحل. نگار(سپید). نگار ۲. سمی. سروی. فرانک. نازلی. پرستوووو. رونیکا. فرزانه. افسانه. نرگس. یارا. راحیل. گلابتون. سها. شاذه. شهلا. امین. آرش. ایلیا. پرهام.Sketchy Bird . محسن. محسن. امید. کاوه. ارش. ناز.امین. هلیا.زهرا . فرحناز. ستاره. پسر همسایه . شیده. پگاه. گندم. شهاب. مهر مهربون (از من گفتن بود. حالا هر کی دوست داره شرکت کنه . (اصلاح میشود:) همه باید شرکت کنن . هیچ عذری م پذیرفته نمیشه
)
پ.ن: اين توي قسمت علاقه منديام جا نشد: فيلم يا كارتون ديدن به همراه بابام
! به خصوص اگه فيلمش مهيج باشه و ايضا كارتونش
. من و بابام پاي ثابت فيلما هشدار براي كبري 11 بوديم كه از وقتي كه يكي شون رفته من ديگه خيلي دوست ندارم فيلمه رو
.
پ.ن2: خودمم تا الان نميدونستم كه اينقدر مشكل پسندما
پ.ن۳: چقدر دلم برای این رنگای شاد و ایکونای جور واجور تنگ شده بود
پ.ن4: داشتم به اين فكر ميكردم كه چطوره حالا كه وقت دارم هر روز آپ كنم؟ به نظر شما چي كار كنم خوبه؟ چند روز يه بار باشه؟
با همه با شوخی و خنده خداحافظی کردم و همه رفتن. با هرکس یه شوخی مخصوص داشتم. یکی رو در طول سال کچلش کرده بودم از بس گفته بودم تو متولد ۷۴ هستی. کپی شناسنامه ش رو هم دیده بودما ولی بازم میگفتم همون ۷۴ از سرتم زیاده... همه ی این شوخیا انگار دوباره دوره شدن. شیدا میگفت نگار از دست تو بند کفشم خراب شده از بس سر کلاس بازش میکردی... یاداوری خوبی...
همه رفتن و موندیم من و پریا و فرانک. من و پریا میخواستیم کامپیوتر رو درست کنیم که درس نشد و شروع کردیم به انجام دادن مراسم خداحافظی...فرانک و پریا گریه شون گرفته بود. فرانک که همینجوری اشک از چشاش میومد پایین. خوش به حالش که سبک کرد خودشو... با کلی یادم نره و یادت نره از هم خداحافظی کردیم و هرکی رفت خونه ش. پریا یه سی دی بهم داده بود. میدونستم به اکثر بچه ها داده و توش عکس و فیلم و ایناس. سی دی رو گذاشتم. عکسایی که تو مدرسه گرفته بودیم رو با اهنگ میکس کرده بود و یه قسمت هم خودش برامون حرف زده بود و قشمت آخر دلقک بازی بچه ها بود. ادای معلما و ناظمه رو در میودن و ماها اینور ریسه میرفتیم.
همه رو دیدم یکی از بچه ها پی ام داد و شروع کردم باهاش چتیدن. یعنی میشه همیشه همینقدر به یاد هم بمونیم؟
چقدر قشنگه حس دوست داشتن و مورد دوست داشتن واقع شدن. وقتی یکی از بچه ها بهم میگه "نگار دوستت دارم. اینو تاحالا به هیشکی نگفتم ولی دارم الان به تو میگم" حس قشنگی به ادم دست میده. وقتی اون یکی میاد و آروم بهم میگه "نگار به یه هم زبون نیاز دارم و از بین اینا فقط تو میتونی همزبونم باشی". خوشحال میشم و خدا رو شکر میکنم که تونستم سنگ صبور بعضی از بچه ها باشم. تونستم گهگداری دردشون رو آروم کنم. خدایا میشه خواهش کنم من همینجوری بمونم و تغییر نکنم؟
ماها:
خانوم کشاورز:خانوم "ح" اون که امام تقی نقی بود. هادی نقی نداشتیم ما که...
و ما از خنده منفجر شدیم. منم با خودم گفتم بلافاصله بعد از امتحان میرم پیش مدیرمون که بهش بگم معلم ریاضیه روی دینی خیلی تسلط داره. اگه سال دیگه معلم دینی نداشتیم این درسو بسپریم دست معلم ریاضی مون ![]()
ولی واقعا درسی که اینجوری خونده بشه به چه درد ما میخوره؟ درسی که اینقدر زود فراموش میشه؟ یه ضرب المثل چینی هست که میگه: به من بگو: فراموش میکنم. نشانم بده: ممکن است یادم بماند. بگذار ازمایش کنم: هیچ وقت فراموش نمیکنم... درسته تو دینی نمیشه بذارن خودمون ازمایش کنیم ولی نمیتونن یه کاری کنن که یادمون نره؟ یا حداقل علاقه مندمون کنن؟
پ.ن: دوتا امتحان مونده. اجتماعی و حرفه. تا ۲۳ خرداد تموم یشه. وای چرا اینقدر طول میکشه؟ خسته شدم
. بذار این امتحانا تموم شن هر روز میام اپ میکنم. اونم مث قديم طولاني
. هيچ اعتراضي م وارد نيست ![]()
پ.ن جدید: الان که فکر میکنم میبینم که امام تقی نقی نداشتیم که. اون علی نقی بود. نه؟
فقط اومدم که تولد یکی از بهترین دوستای مجازی م رو تبریک بگم. نگار عزیزم از همین جا خیلی مختصر بهت تبریک میگم. واقعا دلم میخواست زودتر میدونستم و میتونستم دو سه تا عکس گیر بیارم ولی شرمنده که نشد. همین الان فهمیدم و باید برم و حداقل نصف کتاب رو بخونم. ایشالله دفعه ی بعد جبران مینمایم ![]()
نگاری امیدوارم به هر چی که دلت میخواد تو زندگی ت برسی و سال های سال به خوبی و خوشی زندگی کنی ![]()
پ.ن: طبق معمول تقی به توقی خورده و ما داریم میریم شمال
. دوشنبه ظهر میرم و فک کنم شنبه برگردیم ( یعنی مجبوریم برگردیم چون من امتحان دارم
) طبق معمول هم خبر ندارم میتونم برم تو اینترنت یا نه. وقتی برگشتم هم باید عین خر بشینم درس بخونم. امتحانا رو فشرده کردن بعد از جریان تعطیل شدن ۵ شنبه. خدا به دادمون برسه خیلی برنامه ی مزخرفی شده. همه پشت سر هم
تابستون
قول میدم دوباره همون طوری منظم آپ کنم
( البته اگه تا تابستون زنده موندم و زیر فشار این درسا له نشدم)
پ.ن۲: من از شمال اومدم. اصلا نتونستم تو این مدت درس بخونم. اونجا اصلا حس و حال درس خوندن نمی اومد. ۲۳ خرداد که امتحانا تموم شه عین آدم میشینم و عین قدیما! آپ میکنم. در ضمن خیلی از نظرا رو وقت نکردم جوالب بدم. امتحانام که تموم شه میام و مفصلا به همه ی نظرا جواب میدم. فقط یکی هست که یه کم کارش اضطراریه جواب اون رو میدم و میرم: میبینم که همچین منتظری من بگم دو روز به اینترنت دست رسی ندارم و خوشحال شی و هر چرت و پرتی بخوای بنویسی.نه ارزش تهدید کردن داری و نه ارزش داری که بیشتر از این برات وقت بزارم. اینا همه شون در اثر عقده س. خودت رو تخلیه کن. حرف حسابی بلد نیستی بزنی میخوای با چرت و پرت نوشتن خودی نشون بدی و بگی تو هم هستی؟ خدا رو شکر توی این مدت تونستم یکی دو بار بیام و اون نظرای چرت و پرت رو پاک کردم. از حالا به بعد اینقدر چرت و پرت بنویس که نوک انگشتات تاول بزنه. کیه که تاییدشون کنه؟
پ.ن جدید مهم: این نوشته ی قرمز خطاب به یه مزاحمه که با اسمای مختلف میاد و چرت و پرت مینویسه . به نظر من قصدش خراب کردن من بین دوستامه. مهم اینه که خودم میدونم همچین آدمی نیستم و دوستام هم منو شناختن. فقط خوشم نمیاد کسی اینجا بیشتر از کوپنش حرف بزنه. خواهشا هیچ کدوم از دوستام به خودشون نگیرن. چندین نفر تا حالا دچار سوتفاهم شدن. من دارم خطاب به کسی میگم که یه بار به اسم "۱۲" و یه بار به اسم "مهدی" و یه بار "یه پسر" و هزار و یک چیز دیگه نظر گذاشته. از کسانی که دچار سوتفاهم شدن هم معذرت میخوام ![]()
نمیدونم که قبول میشم یا نه ولی از همه ی کسایی که دعا کردن و همچنین کسایی که دعا نکردن ممنونم. حضورتون بهم ارامش داد ![]()
فردا ازمون تیزهوشانمه. برام دعا کنین