پس تا بعد خداحافظ ![]()
تا اشكان ميره از اتاق بيرون با اسباب و اثاثيه م از روي تخت ميپرم پايين
. ميرم پيشش و كنارش دراز ميكشم. شروع ميكنيم با هم حرف زدن. كلي باهاش حرف ميزنم
. هي ميگيم و غش غش ميخنديم
. انگار نه انگار كه فاصله سني مون زياده انگار نه انگار كه ساعت از 12 شب هم گذشته
. وسط حرفامون بهش ميگم كه چقدر بهش وابسته م در حالي كه بغض كردم بهش ميگم كه دوست ندارم حتي يه روز رو بدون اون ببينم
. سعي ميكنم كه اين فكر و خيال شوم رو از ذهنم بيرون كنم. ناخوداگاه فكر ميكنم كه اگه يه روزي اون نباشه منم نيستم من نخواهم بود
... پس خدايا نزار يه روز رو بدون اون ببينم. بهش ميگم كه همه ي دنيا يه طرف و اون يه طرف. ميگم كه وقتي دارمش هيچي ديگه نميخوام نه خانواده اي نه دوستي
. الكي نيستش كه.
وقتي كه چشم باز كردم خونه شون طبقه ي پايين ما بود. هر روز پيشش بودم. خيلي از اوقات كه مامانم ميرفت مدرسه منو ميذاشت پيش اون
. بعد از يه مدت يه خونه گرفتن تو كرج. يه پاشون تهران بود و يه پاشون كرج. بازم هر موقع ميومدن تهران من ميرفتم پيشش. وقتي 5 دبستان بودم از اونجا رفتن. خونه شون بهمون دور شده بود ولي در عوض هر هفته خونه شون جمع ميشديم تا اين كه پدربزرگم رفت شمال
. رفته بود كه يه سر و ساموني به وضع زميناي ما بده و بعد اونجا موندگار شد. كم كم داشت با دستاش زميناي ما رو آباد ميكرد. آب و هوام كه اونجا عالي بود
. پس مامان بزرگ عزيز منم باهاش رفت
. حالا يه ماه شماله و يه هفته تهران. بدجوري بهش وابسته شدم. تحمل دوري ش رو ندارم. توي كيف پولم همه ي عكسا رو گذاشتم يه طرف و عكس مامان بزرگم رو ( مامان بابام) يه طرف
. هر موقع در كيفم رو باز ميكنم يه كم قربون صدقه ش ميرم و بعد در كيف پولم رو ميبندم
. ياد اون روز تو حياط مدرسه مي افتم. وقتي كه عكسش رو ديدم بدجوري دلم هواش رو كرد. هونجور كه عكسشو نگا ميكردم شروع كردم گريه كردن
. خيلي آروم اشكام ميومدن ايين تا اين كه فرانك كيف پولم رو توقيف كرد
حالا كنارمه. خودم رو توي آغوشش جا ميدم و لذت ميبرم . بغل گوشم ميخونه : به كس كسونش نميدم به همه كسونش نميدم. به كسي ميدم كه كس باشه پيرهن تنش اطلس باشه. شاه بياد با لشگرش براي پسر كوچيك ترش آيا بدم؟ آيا ندم
...
با لذت به صداش گوش ميكنم درست مث بچگيام
. و ميگم خدايا هيچ وقت منو از اين نعمت محروم نكن. خدايا هر موقع موقع ي رفتنش شد منم باهاش ببر كه تحمل نبودش رو ندارم
... كم كم خوابمون ميگيره و ميام عين بچه ي ادم رو تختم ميخوابم
...
اين خاطره مال 5 شنبه شب بود. خيلي كيف داد. فردا ( دو شنبه) دارم ميرم خونه شون. دارم ميرم پيش عشقم پيش زندگي م پيش مامان جون عزيزم
نميدونم كي برگردم. اگه دست من باشه كه تا آخر هفته كه تهرانه برنميگردم. اونجام خبري از اينترنت نيست. البته اگه باشه هم من نميام سراغش
.
هر موقع برگشتم دوباره به همه سر ميزنم
پ.ن: برنامه عوض شد. سه شنبه قرار شد برم پیشش...