تبليغاتX
دختر شرقی
مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

* 5 شنبه بچه ها توي مدرسه برام تولد گرفتن... هركي كه دوست داره توي مدرسه براي خودش تولد ميگيره. يعني يا كيك مياره يا ناهار، بعد توي زنگ ناهار براش تولد ميگيريم و بهش كادو ميديم . بچه ها براي منم همين كارو كردن. خيلي از بچه هام قراره 2 تايي تولد بگيرن. من و تارام باهم تولد گرفتيم. من كيك بردم و تارا چيپس و ماست موسير ! شب تازه يادم افتاد كه احيانا وسيله اي اختراع شده به نام پيشدستي كه اصولا كيك رو توي اون ميخورن و ما هم 17 تا پيش دستي نداريم ! هيچ كدوم از بچه ها رو گير نيوردم كه بهشون بگم هر چند تا ميتونن پيشدستي پلاستيكي بخرن. در نتيجه تعداد محدودي چنگال و پيشدستي داشتيم ( چنگالم 17 تا نبردم. خيلي زياد ميشد ) به اين ترتيب وقتي فرداش  داشتيم كيك ميخورديم یه عده مجبور شدن با کیسه کیک بخورن  و در نتیجه كثيف كاري اي شد تماشايي جوري كه هر بار يادش ميفتم حالت تهوع بهم دست ميده   .... الميرا جونم ممنون. خيلي زحمت كشيدي هيچ وقت اين تولدي كه برام گرفتين رو فراموش نميكنم .

اول قرار بود من و مامانم و بابام و اشكان با فرانک  و مامان بابابش بريم ارم. بعد هي ديديم يه روز كه ما ميتونيم بريم اونا نميتونن، يه روز كه اونا ميتونن بيان ما نميتونيم بريم   بعد گفتم 5 شنبه به مناسبت ميلاد با سعادت اينجانب بريم ارم . فرانك گفت 5 شنبه همه جمع ميشن خونه مامان بزرگش كه تازه از بيماستان مرخص شده و نميتونه 5 شنبه بياد . كه البته اون روز مهموني نرفتن و با ما اومدن شهربازي .3 بار سوار سورتمه شديم، 5 بار سوار ترن، 4 بار سوار سفينه، 1 بار هم تاب بزرگسالان. من و فرانكم بازياييو دوست داشتيم كه بشه توش جيغ زد . خيلي خيلي خيلي خوش گذشت. بيشتر از هر روز ديگه اي توي زندگي م . اينقدر با فرانك جيغ زديم كه تا 4، 5 روز بعدش گلو درد داشتيم و صدامون گرفته بود . هر كس تو ترن هوايي جلومون ميشست يادش ميرفت كه بايد جيغ بزنه فقط برميگشت جيغاي هماهنگ منو فرانك رو نگاه ميكرد = . فرانك خيلي خيلي ازت ممنونم كه برنامه ت رو به خاطر من بهم زدي. برام خيلي ارزش داشت. ممنونم

** دوشنبه رفتيم جشن پرشين بلاگ. در كل بد نبود. دو تا مجرياش مشكل داشتن. آي كيو هر دو در حد جلبك دريايي بود . خانومه خيلي صداش جيغ بود و فك ميكرد خيلي بانمكه  ولي خدا رو شكر مشكل ديگه اي نداشت . آقاهه م زيادي ماست بود . ولي وجود مریم جونم  محيط و برنامه رو بسيار بسيار دلچسب نمود . اگه نميومد من تا يه ماه سر مامانم غر ميزدم . ولي خب با وجود خانوم ميم كه تفاسير عالمانه! ي بنده رو تحمل ميكرد باعث شد خيلي هم خوش بگذره. خيلي خنديديم اون روز. مرسي خانوم ميم جونم

*** سه شنبه رفتم دكتر چشم. چشمام وضعشون بد نيست. خدا رو شكر خيلي كم نمره شون تغيير كرده . بعدم به قصد خريد آيپاد رفتيم تو پاسا‍ژ پايتخت ولي با يه psp اومديم بيرون .

*** با تغيير دادن يه حرف از فاميلي دبير عربي مون، فاميلي اون بخت برگشته تبديل شد به سركار خانوم "كَجَكي"  . وقتي با بچه ها دور هم بوديم كجكي صداش ميكردم. حالا كم كم اين اسم داره به ثبت ميرسه . 5 شنبه ميخواستم صداش كنم، گفتم ببخشيد خانوم كَجَ...(يه لحظه مكث) ري . بايد مواظب باشم كه يهو جلو روش از دهنم نپره بهش بگم كجكي

**** تو مدرسه خيلي خيلي خوش ميگذره ولي اگه درس نميخونديم بيشتر خوش ميگذشت . به طور كلي نه تنها دبيرستان وحشتناك! نيست بلكه كلي م تفریح انگیزه . از مدرسه مون خيلي خيلي راضي م. همه چي ش عاليه. در پست هاي بعدي بيشتر ازش ميگم. از مدير و ناظم و صاب مدرسه گرفته تا ساختمون مدرسه و در و ديواراش خوشم میاد

***** دیگه زیاد وقت ندارم که هی تند تند بیام نت. میام نظراتم و چک میکنم ولی نمیتونم مث قدیم هر روز به همه سر بزنم  . حالا که به نسبت چند وقت قبل وقتم آزاد تر شده میخوام جدی برم دنبال یاد گرفتن گیتار چون عاشق صدای این سازم . اگه بتونم میخوام یه رشته ی ورزشی رو هم انتخاب میکنم  میرم دنبالش .

****** سرما خوردم ولی خب دیگه به سرما خوردن عادت کردم. اگه یه وقت پاییز بشه و من سرما نخورم مایه تعجبه

پ.ن: هر کی آپ میکنه لطفا یه نظر بزاره که من با خبر بشم

پ.ن۲: ساحل جونم خیلی خیلی خیلی دوستت دارم

پ.ن۳: چقدر تو این پست هی از همه تشکر کردم . یه تشکر دیگه م مونده. اینم بگم و میرم . خدا جونم از همه چی ازت ممنونم. اوضاع بر وفق مراده پس خواهشا تغییرش نده

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:58 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin
 

اين وبلاگ توسط مامان یاسمن  هك شده!!!

عزیزترينم میدونی که چقدر دوستت داریم و برامون عزیزي... همینجا از خدای مهربون برای این که ۱۵ سال پیش یه همچین روزی تو رو به ما هدیه داد تشکر میکنم. بابت روزهای قشنگ... لحظه های خاص و فراموش نشدنی و شاد که حضور تو به همراه داشت ازش ممنونم. نگار عزیزم از تو هم ممنونم که قبل از اومدنت به اين دنيا این خونه رو برای زندگی انتخاب کردی. امیدوارم که هر چهار تاییمون یعنی من و تو و اشکان و بابا رامین بتونیم خوشترین لحظه ها رو کنار هم داشته باشیم و بهترین اتفاقات رو کنار هم تجربه کنیم.  ببخشید فرصتم برای تدارک یه تولد خوب مجازی کم بود چون ممکنه هر لحظه تو سر برسی... میبوسمت و دوستت دارم اندازه تموم مادرهای عاشق دنیا که بچه هاشون تا خودشون مامان نشن نمیتونن عظمت و بزرگی این عشق رو حس کنن.

تولد مبارك

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:38 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

هر بار خونه ي مامان بزرگم اينا جمع ميشيم افراد خانواده گرامي به ديدن اين صحنه ها عادت دارن :

صحنه اول:

پدرام ( پسر عمه م كه ۲ سال از من بزرگتره) در حال دويدن .

من ( كه معرف حضور هستم) در حال تعقيب پدرام  . ( گاهي با دمپايي گاهي با برس فلزي گاهي دست خالي!)

اميرحسين ( پسر عموم كه همسن منه) در حال دويدن دنبال ما .  كه يه وقت من بلاي جدي اي سر پدرام نيارم.

موسيقي متن ماجرا: صداي خنده ي پدرام ، تهديد من ، نصيحت هاي اميرحسين ( آخ كله ش. بابا ستون فقراتش شكست، آي كور شد ...)

صحنه ي بعدي:

همه چي همون جوره فقط جاي منو پدرام عوض شده

نصيحت هاي اميرحسين: بابا موهاشو كندي ، آي مواظب سرش باش ، كُشتي ش ، ولش كن  ...

و در حالي كه تا حد زيادي خانواده ازمون انتظار دارن كه مانند آدم رفتار كنيم، من و پدرام به شدت نااميدشون كرديم   طوري كه نشده يه بار ما بريم اونجا و پامون رو تو حياط بزاريم و آخرش مث موش آب كشيده نيايم تو . يعني اگه ما بريم تو حياط و همديگه رو خيس نكنيم كفر گفتيم . با این که من چند ماه از امیر بزرگترم و پدرامم ۲ سال از امیر بزرگتره ولی اگه کارامونو ببینین میگین من و پدرام بچه های امیریم ...

يه مدت بود شيطنت نكرده بودم و داشتم ميمردم... يه برنامه درست و حسابي براي 5 شنبه كه بعد از يه ماه دور هم جمع ميشيم تدارك ديدم .

از قبل با نگار  هماهنگ كرده بودم كه ميخوام چي كار كنم ... 4 شنبه نگارو صدا كردم گفتم الان وقتشه . اومد پايين و من هرچي ادويه جات تو خونه داشتيم روي كابينت رديف كردم. شروع كرديم از هر كدوم يه ذره توي يه ظرف ريختن. سماق و نمك و شكر و فلفل سياه و زيره و دارچين و گلپر و يه سري ادويه كه نميدونستيم چي ن و رب انار و شربت پرتغال و بهارنارنج و آب ليمو و يه سري چيز ديگه كه الان يادم نيست   ...

خلاصه همه ي اين چيزا رو با هم قاطي كرديم ولي بوي افتضاحي ميداد. اصلا نميشد از 1 متري ش رد شد جوري بود كه احساس ميكردي ناغافل كله ت رو كردي توي يه عطاري كه داره همه ي محصولاتشو با هم ميجوشونه   ... من مونده بودم چه جوري معجونم!  رو به خورد پدرام و امير بدم... نگار گفت اينجوري نميشه بايد يه چيزي باشه كه رنگ و بوش قابل تحمل باشه ولي هر چه مزه ش بدتر، بهتر ...

دوباره ادويه ها رو چيدم و شروع كرديم از اول كار كردن. دونه دونه ادويه ها رو بو ميكرديم  كه ببينيم كدوم ادويه رو با كدوم ادويه قاطي كنيم بوش قابل تحمل تره؟   همه ي اين ادويه ها رو توي گلاب حل كرديم ...

در آخر محصولمون شد يه ماده ي قهوه اي خوشرنگ ، بوش هم قابل تحمل بود ولي مزه ش اصلا جالب نبود .(لیست مواد به کار برده شده رو اگه پیدا کردم توی همین وبلاگم میزارم  ) دقيقا شد همون چيزي كه ميخواستم... هر كدوم اندازه ي يه سر سوزن ازش چشيديم ببينيم يه وقت خدايي نكرده خوشمزه نشده باشه . با اين حال كه خيلي ازش كم خورده بودم و یه ذره بوش کرده بودم تا فرداش عطسه ميكردم . قرار بود من شب خونه مامان بزرگ اينا بخوابم به خاطر همين اوردن چند دست لباس اضافه اصلا شك برانگيز نبود . يه اب بازي بزرگ رو پيش بيني نموده بودم ...

فرداش پدرام اشكانو خر كرد. براش شير آبو باز كرد و اشكانم اومد طرف من كه بغل ديوار بودم . اونجا گير كردم و شدم موش آب كشيده ... با يه لبخند مليح  (!) از كنار پدرام رد شدم و رفتم تو. بعد از اين كه لباسامو عوض كردم با همون لبحند مليح! يه ليوان برداشتم با شيشه اي كه معجونم توش بود. اوردمش توي حياط و مو به مو نقشه پليدمو اجرا كردم: اول بهشون گفتم كه اين يه شربته كه مامانم تازه ياد گرفته و درست كرده . اينم سهم اون دوتاس (اگه ميگفتم خودم درست كردم امكان نداشت ازش بخورن! ) بعد يه ذره ريختم توي ليوان و دادم دست امير. شيشه رو هم دادم به پدرام. پدررام: من نميخورم اينو. از كجا معلوم توش سم نباشه؟ ميخواشتم بهش بگم خيالت راحت همه چي توش هست الا سم ! در عوض گفتم مامانم ناراحت ميشه ها ( حالا مامان من اصلا از این اخلاقا نداره ).

خلاصه به اصرار پدرام اول امير معجون رو خورد كه درجا تفش كرد! قيافه ش هم اينجوري شده بود:   بعد پدرام معجون گرامي رو چشيد. من گفتم الان يه قلپ ازش بخوره فيوزش ميپره ولي پررو پررو داشت تا تهشو ميخورد . گفتم بس كن بابا الان ميفتي رو دستمون ...

نتيجه: پدرام تا آخر شب هم حالت تهوع داشت هم عطسه داشت ولي هركاري ميكرد عطسه ش نميومد . گفته که حتما تلافی میکنه فك كنم به خونم تشنه باشه

** شمال. توي ايوون. توي تابستون: در حالي كه نشسته بوديم و داشتيم حرف ميزديم پدرام منو زد . پدربزرگ گرامي: پدرام نزنش . تا آقا جون سرشو برگردوند پدرام يه بار ديگه منو زد . بابابزرگم كه فهميده بود يه چوب برداشت و تا چوبه رو اورد بالا پدرام در عرض سه سوت رفت تو خونه ...

همون روز، چند ساعت بعد توي خونه: به نظرم اومد پدرام داره زيادي اظهار نظر ميكنه. يه مشت زدم تو زانوش . پدرام: اِ آقا جون، ببينين منو ميزنه . آقاجون: دختر داييته، حق داره بزنتت . دستت درد نكنه نگارجان

پ.ن: برای اونایی که میگن توی این چند روز چه خبر شده بود دارم توضیح میدم : جمعه وبلاگم هک شده بود. اگه کسی توی این چند روز نظر گذاشته بود من خبر ندارم و اگر کسی از با اسم من نظری داشته احتمالش هست که من نبوده باشم. تلفاتی که داده شد نظرای پست قبل بود با یه سری نظر خصوصی   پریروز دوستم وبلاگمو پسش گرفت از همینجا یه بار دیگه ازش تشکر میکنم: مرسی. مرسی. مرسی 

پ.ن۲:ببخشید اگه طولانی شد. در عوض معلوم نیست با این وضع کتفم دوباره کی بتونم آپ بنمایم

پ.ن۳: ببخشید اگه خیلی سر نمیزنم. واقعا وقت ندارم. همه برنامه هام با هم قاطی شدن  

پ.ن آخر!: کیا توی جشن پرشین بلاگ شرکت میکنن؟ میخوام ببینم اگه بیام کیا رو اونجا میبینم؟

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:51 توسط نگار |