تبليغاتX
دختر شرقی - مگه انتظار چیز دیگه ای م جز درهم دارین؟ :دى
مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

*جديدترين تفريح ما سر كلاس پرت كردن گچ به همديگه س . تا معلم بدبخت سرش رو ميبره پايين از اينور كلاس به اونور گچ در حال پروازه... سفيد، زرد، آبي، سبز، صورتي ... مانتوي منو كه انگار تو گچ تَفت دادي ... دبیرستان و جَوِشم نتونست ماها رو آدم کنه  .

**هديه روز دانش آموزمون 2 تا بود. يكي يه اردوي يه روزه توي كردان . اون يكي م يه روز تمام دانش آموز محوري بود. سر صف كه وايساده بوديم از بين داوطلبا مدير و ناظم و مسئول امور مالي و مسئول كامپيوتر و ... انتخاب كردن. يك روز تمام مدرسه رو هوا بود . خنده دار ترين قسمتش انتخاب دكتر نكويي بود. يكي از پيش دانشگاهيامون كه خيلي م لاغره شده بود دكتر. هر كي ميرسيد بهش ميگفت: دكتر راز موفقيتتون تو لاغري چي بوده؟  ( آخه خود دكتر نكويي ميگه: هر بار اومدم رژيم بگيرم يه اتفاقي افتاد كه منصرف شدم ...) من شده بودم مسئول كامپيوتر. كلا دوتا مسول كامپيوتر تو مدرسه داريم. جانشين اون يكي كه نشسته بود پاي كامپيوتر و داشت بازي ميكرد ! منم كه محض رضاي خدا يه كارم نكردم. آخه كاري نبود همه بيكار بودن . توي زنگ تفريح يه آن ديديم يكي ( كه بعدا معلوم شد مسئول امور مالي كوچك! بوده) داره از پشت بلندگو ميگه: بچه هايي كه شهريه دادن بيان نصف شهريه هاشون رو پس بگيرن. اضافي اومده !! ( ما چون غیر انتفاعی هستیم 1800 شهريه داديم! یقینا اگه دکتر نکویی این رو مشینید سکته میکرد ) به مديرمون گفتم: دارم يه دل سير مدرسه رو نگاه ميكنم چون ميدونم كه تا ظهر بچه ها با خاك يكسانش ميكنن ! مدیرمون:  ... جالب اينجا بود كه مدير هيچ مشكلي با اين دلقك بازياي  بچه ها نداشت . با اين كه مديرمون خيلي منظم و دقيق و جديه اما خب وقتي مدرسه رو پسرده دست ما يعني سپرده دست ما ديگه   !

***به مدير كوچك! ( يكي از بچه هاي دوم يا سوم بود) گفتم: خانوم براي سرودي كه بايد روز تولد امام رضا اجرا كنيم بايد حتما لباس مدرسه تنمون باشه؟ 

- نه عزيزم ميتونين لباس شب بپوشين ( داشت کاملا جدی حرف میزد )

- ميشه خود مدرسه برامون لباساي يه شكل سفارش بده؟

- ! آره عزيزم ترتيبش رو ميدم

- حركات موزونم جزو سرودمون هست؟

- آره آره. حتما ...

اون روز خيلي خوش گذشت. خيلي خنديديم. مدرسه رسما رو هوا بود. کویت مجسم بود اون روز ...

 ***روز قبل از اين كه بريم كردان زنگ زدم به دایی م. گفتم دايي دارن ميبرنمون كردان. چي بپوشم؟ گفت: ببين من 2 روز پيش اونجا بودم. خيلي سرد نيست . يه تي شرت بپوش با يه سويي شرت. يه كاپشنم ببر اگه سردت شد... من با خودم اينا رو بردم: يه بلوز آستين سه ربع(؟) نسبتا گرم، يه مانتوي پاييزي، يه سويي شرت، يه كاپشن فوق العاده گرم، يه شلوار جين، يه شلوار كه معمولا وقي هوا خيلي سرده زير شلوار مدرسه يا بيرونم ميپوشم ... اونجا همه ي اينا رو با هم تنم كردم!   ولي بازم از سرما ميلرزيدم! از نظر عرضي 80 برابر شده بودم . تازه وقتي اونجا ديدم خيلي هوا سرده هم اون شلواره رو پوشيدم هم شلوار مدرسه م رو. روي اون دوتام شلوار جينم رو پوشيدم !! بعدشم یه پتو برده بودم از این پتو جمع و جور مسافرتیا. اونم یه ساعت پیچیده بودم دور خودم   اونجا خيلي خوش گذشت با اين كه تقريبا همگي قنديل بستيم. آخه دقيقا همون روزي بردنمون كه بارون ميومد . ولی خود بارونشم یه صفایی داشت. وضع هر چی بود باعث نشد ما مسخره بازی در نیاریم و فیلم نگیریم و خاطره یه روز خوش رو ثبت نکنیم .

**** توي راه كه داشتييم ميرفتيم ديدم يهو يكي از بچه ها گفت: اين دبيرستانه رو ببينين . كوفتشون شه الهي ... يه نگاه انداختم به اسم مدرسه كه ديدم اين همون دبيرستان پدرامه   (پسر عمه م) امسال مدرسه شون جاش با ساختمون بغلي ش عوض شده. الان توي اون ساختموني كه قبلا اينا توش بودن پيش دانشگاهيا هستن. مدرسه شون فوق العاده خوشگل بود. الهي تو حلقومشون گير كنه . به پدرام گفتم: ببين ما اون روز 2 تا اتوبوس بوديم پر از دانش آموز. تك تكمونم گفتيم الهي تو حلقومتون گير كنه .خلاصه اگه يه وقتي مدرسه رو سرتون خراب شد بدون آه "...." يا ( اسم مدرسه سانسور شد !) گرفتتون .

*****چون اسم مدرسه مون يه جورايي! به امام رضا   ربط داره يه جشني داشتيم در رابطه با تولد اما رضا كه در مورد اونم بعدا مينويسم

پ.ن: ناراحتم ولی دلیلش رو پیدا نمیکنم

پ.ن۲: دلیلشو پیدا کردم ولی نمیدونم چه جوری حلش کنم

پ.ن۳: چه کیفی میده وقتی که در حال انفجاری از شدت ناراحتی بشینی و همه چیو براش توضیح بدی. از چیزایی که باعث ناراحتی ت شدن بگی   از این بگی که دیگه طاقتت تموم شده و اون با یه لبخند به حرفات گوش کنه. تا آخرش ساکت بمونه و اجازه بده خودتو تخلیه کنی و اخرشم با یه لبخند گرم و دو تا جمله آرومت کنه ... تجربه ثابت کرده وقتی سر یکی غر میزنم و همه ی مشکلاتمو براش توضیح میدم حالم خیلی بهتر میشه و حسابی آروم میشم. من نمیدونم اگه نگار و المیرا و تارا و زینب و فرانکو نداشتم چی کار میخواستم بکنم؟ بچه ها واقعا ازتون ممنونم . مرسی که در کمال صبوری غرغرای منو تحمل میکنین و آرومم میکنین . اگه شماها رو نداشتم یقینا دق مرگ میشدم . امیدوارم بتونم جبران کنم  

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:18 توسط نگار |