تبليغاتX
دختر شرقی - مث هميشه: درهم
مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin
*تقریبا میشه گفت دلم میخواد کله م رو بکوبونم به دیوار   . نمیدونم با اینهمه کار که ریخته رو سرم چه جوری کنار بیام؟ هیچ چیزی برای آپ کردن به ذهنم نمیرسه... باید یه مقاله ی نجومی خارجکی (ترجیحا انگلیسی) پیدا کنم. بعد بشینم ترجمه ش کنم که فردا تحویل بدم . من نمیدونم منو چه به ترجمه کردن. اونم ترجمه چی؟ مقاله نجومی... این مقاله ها که به زبون مادری م نوشته شده رو من به زور میفهمم. چه برسه به اونی که انگلیسیه . یکی نیست به این معلم نجومه بگه آخه پدرت خوب مادرت خوب کجای قیافه ی من به مترجما میخوره؟    خیلی خوشم میاد از انگلیسی حالا باید تحقیقاتم انگلیسی باشه و من ترجمه ش کنم. اون خبرایی به که توی سایتای ایرانیه رو قبول نداره ... بابا من از این زبون خوشم نمیاد. برم به کی بگم؟ ( اینو بگما. من بین زبونای دیگه انگلیسی رو ترجیح میدم . میدونم که خیلی م لازم و حیاتیه دونستنش اما خب فقط به فارسی و زرگری علاقه مندم  )

 **خيلي راحت زندگيت عوض ميشه. حتي با يه جمله، جمله چيه؟ با يه كلمه م مسير زندگي آدم عوض ميشه . سر كلاس بوديم كه خانوم "س" اومد سر كلاس و گفت كيا ميخوان روبوكاپ شركت كنن؟ منم شركت كردم. گفتم ضرر نداره كه ميريم يه امتحاني ميديم ... وقتي فهميدم ازمون جمعه صبحه به خودم و كسي كه ثبت نامم كرد و پايه گزار روبوكاپ و اون مسئولي كه نميدونه! بنده جمعه ها ميخوام بگيرم تا ساعت 12 بخوام يه خروار فحش! دادم . اولش پشيمون شدم. نميخواستم برم ازمون رو بدم. چيه خب؟ ميخواستم بگيرم بخوابم...

 خلاصه جمعه صبح بابام بيدارم كرد و رفتيم حوزه ی "..." ( ) . وقتي رسيديم ديديم حدودا نيم ساعت ديگه ازمون شروع ميشه. بابام رفتيم كله پاچه خورديم . گفتم بابا پايه اي آزمونو بپيچونيم بريم كوه؟  گفت نه خودم كلي كار دارم ... رفتيم و منتظر بوديم بگن بريم سر جلسه بشينيم كه يهو ازاده رو ديدم. ( يكي از همكلاسياي اول و دوم راهنمايي م كه تو اين مدت گهگداري بهم ميزنگيديم) كلي خوشحال شدم. نميدونستم حوزه ش با من يكيه. رفتيم سر جلسه و تا وقتي كه اون خانوم محترم داشت خودش رو پشت ميكروفون خفه ميكرد تا يه سري موارد لازم! رو برامون توضيح بده من و ازاده داشتيم راه هاي تقلب رو بررسي ميكرديم. خيلي خنديديم. ماشالله آزاده م وقتي بيفته رو دور خنده ديگه نميشه جلوش رو گرفت ... هي چرت و پرت ميگفتيم و ميخنديديم. مراقبه: بچه ها اروم باشين. به خصوص شما دوتا ( ما؟ نه ) من( با يه لحن معصومانه!): آخه من اين دوستم رو سه چهار ساله نديدمش . همين الان پيداش كردم ( من يك يا دو هفته قبلش تولد گرفته بودم و ازاده م بود. حالا دوستاي من كه قضيه رو ميدونستن و ايضا ازاده جان تركيدن از خنده به خاطر سرعت عمل سريع من كه تا اين جمله از دهن مراقبه در اومد من جوابشو دادم  !!)  

 خلاصه آزمون شروع شد و مام دیدیم بیخیال تقلب شیم سنگین تریم. با اونهمه فاصله ای که صندلی م از آزاده داشت و مراقبه که تقریبا میشه گفت تو حلقمون بود امکان عوض کردن پرسش نامه نبود ... يه بار دفترچه رو تا آخر رفتم. هر سواليو ميتونستم جواب دادم. وقتي دوباره برگشتم از سوال يك كه هر كدوم رو كه جواب نداده بودم روش فك كنم ديدم اصلا حوصله ندارم . مراقبه رو صدا كردم:"ببخشيد خانوم. ميشه به اون دختره كه دو تا صندلي جلوتره (الميرا) بگين اگه سوالاش رو جواب داده پاشيم بريم؟ آخه من ميدونم ما دوتا به هواي همديگه تا آخر آزمون ميشينيم و هيچ كدوممونم به هيچ جا نميرسيم ." مراقبه كه خنده ش گرفته بود رفت و پياممو به الميرا رسوند. الميرام گفت كه ۱۰ دقيقه ديگه پاشيم... من و الميرا و مائده هم مسير بوديم. اول خواستيم با brt برگرديم كه ديدم اونم تعطيله و تمام راهو تا مدرسه پياده اومديم و بعدشم من دوباره پياده تا خونه اومدم... اصلا نتايج روبوكاپ برام مهم نبود و به خاطر همينم اصلا نرفتم تو سايتشون. گفتم اگه قبول شده باشم خود مدرسه بهم ميگه ديگه... تا اين كه ازاده زنگ زد و گفت قبول شدم. اول نميخواستم كلاساشو برم اما وقتي فهميدم برنامه نويسيه گفتم با كله ميام . حالا كلاس روبوكاپم ميرم. بد نيست. البته استاده قيافه ش اصلا به استادا نميخوره. من كه نهايت احترامي كه ميتونم براش قائل شم اينه كه معلمه صداش كنم . اخه سن و سالش اصلا به استادا نميخوره . خودشم دانشجوئه . ما كه سر كلاس فقط صداش ميكنيم آقاي "...." ( طبق معمول فاميلي سانسور شد ) كلاسه خوبه. معلمه م خوبه. حالا بعده ها بيشتر در موردش مينويسم. بايد با brt برم و بیام...

كلاس گيتارم ميرم . حسابي وقتم پره. از اون پُر تر مخمه كه تقريبا در شُرُف تركيدنه.

پ.ن: نميدون بايد چي كار كنم؟ حسابي سردرگمم .. هر كي يه چيزي ميگه و من هنگ كردم .. . عاشق اون آلبوم ماهان بهرام خان شدم... روز و شب دارم به اون گوش میدم. یکی اون یکی م آهنگ ۱۱ البوم آخر فرزاد فرزین

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:5 توسط نگار |